سئو سایت حرفه ای

بابُ الحرم" پایگاه متن روضه و اشعارمذهبی"ویژه مداحان - مطالب ابر گریز مداحی
امام صادق (علیه السّلام) می فرمایند : هر کس به خاطر مظلومیّت ما اندوهگین شود نَفَس های او در این حالت تسبیح ، و غمش عبادت حساب می شود ، در ادامه فرمودند : این روایت را با طلا باید نوشت و باز می فرمایند:هر کس که مصیبت ما نزد او بیان شود اشک چشمش جاری گردد هر چند به اندازه بال پشه ای باشد خداوند گناهان او را اگرچه به اندازه کف دریا زیاد باشد می آمرزد.
درباره ما
!!استفاده تجاری از اشعار در کتاب های مداحی و نرم افزارها مورد رضایت نیست
اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد
هر گونه کپی برداری تجاری از متن روضه و اشعار شرعا و قانونا حرام و مورد رضایت نیست!!
.
.
.
!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .!!
.
.
.
"اگر برای رضای خداوند متعال این پایگاه ایجاد شده است، پس هرگونه كپی برداری به جز تجاری از مطالب آن بلامانع می باشد"

*نشر این آثار که ثمره ی ساعت ها تلاش بی وقفه در تدوین ، تایپ ، جمع آوری مطالب توسط خادمین این کانال بوده ، برای مقاصد تجاری و مادی شرعا حرام بوده ولی در غیر این صورت نشر کاملا آزاد می باشد.*

«لازم به ذكر است، هزینه تایپ این اشعار توسط یكی از خادمین اهلبیت علیهم السلام تأمین و ایشان فقط از شما مداحان عزیز، در قبال استفاده از این مطالب ، خواستار دعا برای تعجیل در ظهور گل سرسبد عالم خلقت، حضرت بقیةالله اعظم حجة بن الحسن العسكری عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشند»

*شما هم می توانید با تایپ اشعارمذهبی و متن روضه ها و ارسال آن به ایمیل و یا با درج آنها در قسمت نظرات ، اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید*


"منابع استفاده شده در این پایگاه تا كنون عبارتند از : كتب گلچین احمدی تألیف ذبیح‌الله احمدی‌گورجی ،كتب ناله های جانسوز عاشقان تألیف عدنانی ساداتی سید عبدالمالك، متن نوحه سی دی های مؤسسه نرم افزاری كوثر،كتاب58 مجلس روضه در عزای اهل بیت ، نوشته ی روح الله گائینی و...... "


آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب‌ها
حمایت از ما
بابُ الحرم"                                           پایگاه متن روضه و اشعارمذهبی"ویژه مداحان
دیگر امکانات



برای ورود به هر یک از شبکه‌های اجتماعی و دنبال کردن صفحه ما

 کافی است بر روی آیکن‌های زیر کلیک کنید.


      


                                       

به سوز و اشك و مناجات سر كنید امشب

به شوق مرگ شب خود سحر كنید امشب

تصور كن آقا همه یارانش رو جمع كرده،شب عاشورا داره باهاشون حرف میزنه

كمالتان پر و بال عروجتان گشته

به قله ی ابدیت سفر كنید امشب

شما به مكتب توحید زندگی دادید

یه نگاه به یارانش كرد،فرمود:ندیدم باوفاتر از اینها،استوارتر از اینها،ندیدم،بهتر و برتر از این یارها،اینها دست چین شده ها و گلچین شده های روزگارند.

شما به مكتب توحید زندگی دادید

مباد آنكه زمردن حذر كنید امشب

چه خبره كربلا؟

كنون كه آب روان را به رویتان بستند

زاشك شوق لب خویش تر كنید امشب

ارباب و مولاشون مقابلشون ایستاده،داره فردارو براشون توضیح میده،آمادشون میكنه

به پیش نیزه و

امام باقرعلیه السلام فرمود:جد مارو با پنج وسیله كشتند

به پیش نیزه و شمشیر و تیر و سنگ همه

به خنده سینه ی خود را سپر كنید امشب

من چهارتاشو گفتم،پنجمی رو تو روضه برات میگم

نماز وتر بخوانید و سجده ی آخر

دعا به زینب خونین جگر كنید امشب

دل شب است بیایید دخت زهرا را

زایستادگی خود خبر كنید امشب

بیایید دونه دونه حرفاتون رو خواهرم بشنوه،بعضی نقل ها خود بی بی شروع كرد سر كشی كردن،اول خیمه اصحاب،حرف هارو داره میشنوه،دونه دونه حرف هارو شنید،حرفهای زهیر،بُریر،مسلم بن عوسجه،حرف های حبیب رو،بعد اومد خیمه ی بنی هاشم،دید همه دور عباس حلقه زدند،علی اكبر یه چیزی میگه،قاسم یه چیزی میگه،یه خورده دلش آروم شد،اما من میخوام یه جمله بگم،اگه همه هم یه چیزی بگن،بازم دل زینب ِ،امشب هی بزن تو سینه ات بگو امان از دل زینب،وای از دل زینب،امشب شب زینب ِ،امشب شب جدایی حسین بن علی از خواهر ِ،سه روز میری كربلا،چند روز میری كربلا،حرم اباعبدالله رو زیارت میكنی،میخوای جداشی نمی تونی،ان شاء امشب مادرش براتون برات كربلا امضا كنه،كربلا رفته ها گریه كنند،یكی از سخت ترین لحظات ،لحظاتی است كه می خواهید از كربلا  خداحافظی كنی،من از شما میپرسم،من و تویی كه چند روز با حرم حسین زندگی كردیم كجا، اون خواهری كه پنجاه و چند سال با خود حسین زندگی كرد،فردا بعد از كشته شدن اباالفضل ،بعد از شهادت اباالفضل ، تا عباس بود ابی عبدالله داغ دیده بود،بالاتر از داغ علی اكبر،بالاتر از ارباً اربا،اما صورت ابی عبدالله نوشته اند هی برافروخته تر میشد،هی سرختر میشد،اما داغ عباس رو كه دید رنگ از چهره پرید،دیگه فهمید لحظه های آخره،فهمید همه ی وجودش رفته،دیگه بعد از عباس وداع ها شروع شد،وداع با زن و بچه،یه مرتبه اومد جلو خیمه،صدا زد یا سكینه،یا رباب،یازینب،یا ام الكلثوم، علیکنّ منی السلام صدای ضجه ی اهل حرم بلند شد،حضرت آرومشون كرد،ابی عبدالله فرمود: مَهلاً فَإنَّ البُکاءَ أمامَکُم آروم بگیرید،شما گریه ها در پیش دارید،الان زوده گریه كنید،من كه هستم،این بچه ها،خصوصیت بچه است،حس كنجكاوی دارند،بعد از عمو فقط به بابا نگاه میكردند و عمه،مركز و كانون نگاه همه همین دو نفر بودند،هی ابی عبدالله می آمد،می رفت،دوباره می آمد،الله اكبر،می گفتتند عمه جان نكنه این بار آخره،بذار ما بابارو سیر ببینیم،بی بی زینب می فرمود نه،نگران نباشید،هنوز اون لحظه ی آخر، نرسیده،من می دونم لحظه ی آخر چه زمانی است،بین من و حسین یه رمزی است،اون لحظه رو من میدونم،آخه مادرم گفته

گفتم كه فراق را نبینم دیدم

آمد به سرم از آنچه میترسیدم

اون لحظه رسید،فرمود:خواهرم برو اون امانتی مادرم رو بیار،زینبم پیراهنی كه مادرم داده بیار،آورد تقدیم داداش كرد،نوشتن ابی عبدالله با نیزه ای پاره پاره اش كرد،داداش چیكار میكنی،این یادگار مادرمه،یه حرفی زده آقا من نمی دونم با دل خواهر چه كرد،صدا زد خواهرم من این مردم رو میشناسم،اینها به پیراهن من هم رحم نمی كنن،می خوام جلب توجه نكنه،نمی خوام عریان بشم،وای وای،كاشكی حسین انگشترم در آورده بود،ای وای،ای وای،حسین ........

توفقط دست به زانومزن وگریه مکن

گیرم ای شاه کسی نیست...خودم نوکرتو

لحظه ای فکرکنی پیرشدم،مدیونی

درسرم هست همان شوق علی اکبرتو

من خودم یک تنه ازکرببلا می برمت

چه کسی گفته که پاشیده زهم لشگرتو

خودم یه لشكر دارم نگاه كن،رقیه ات رو ببین،بچه هات رو ببین،خودم یه تنه می برمت كوفه،می برمت شام،حسین جان

توبرایم نگرانی چه می آیدسرمن

من برایت نگرانم چه می آیدسرتو

همه رابدرقه کردی وبه میدان بردی

میروی،هیچکسی نیست به دوروبرتو

بده پیراهن خودراکه خودم پاره کنم

نمی ارزدسراین کهنه شده...پیکرتو...

امام زمان من و ببخش.

وای ازمعجرمن،معجرمن،معجرمن

وای ازپیكرتو،پیكر تو،پیكرتو

سعی ام این است ببینم بدنت را،اما

چه کنم!شمرنشسته جلوی خواهرتو

شمر كجا نشسته،دارم درست میبینم،اینجارو پیغمبر بوسیده،حسین....

ابی عبدالله دو بار برا آب آوردن به میدان رفته،یه بارش با عباس رفت،یه بار خودش رفت،از هفتاد و دو زخم،تا چهار هزار زخم نقل كردند، كه به بدن حضرت وارد شد،حداقل هفتاد و دو زخم ِ،هم لهوف، هم أعیان الشیعه نوشتن هفتاد و دو به بالا،علامه ی مجلسی ،معالی السبطین ،بعضی از مقاتل نوشتن هزارتا به بالا تا چهارهزارتا،من از شما سئوال میكنم،یه بدن چقدر جای زخم داره،یه نكته بگم رد شم،فكر نكنی زخم های جدید بوده،بعضی ها زخم رو زخم می زدند،نیزه رو جای نیزه می زدند،ابی عبدالله جنگیده،حضرت روزه بوده،حضرت سه چهار روزه آب نخورده،نمی دونم روضه ی عطش از شب هفتم داره ادامه پیدا میكنه،خدا صبر بده به امام زمان(عج)،امشب بیا یه دست رو دل این جوونها بذار،بعضی ها دارن دق می كنن،هنوز من حرفی نزدم،ای وای،حضرت خسته است،گرسنه است،روی زین اسب به شمشیر تكیه داده،یه خورده استراحت كنه،نانجیب صدا زد نگذارید حسین استراحت كنه،شروع كردن تیرباران كردن،پیشونی حسین رو با تیر زدن،خون جاری شد،حضرت كمربند رو باز كرد،پیراهن رو بالازد،حرمله نشست رو كنده ی زانو،یه تیر مسموم زد،میدونی این تیر كدوم تیره،همون تیری است كه،خواهرش اومد تو گودال،اول نگاهش افتاد به جای تیر،گفت:داداش كاش این تیر رو به قلب زینب می زدند،رگ حیاتم رو بریدند،حسین....هركاری كرد،چه جوری تیر رو در آورد،فقط همین رو بگم،همچین كه تیر رو درآورد،دیگه رمق نشستن رو اسب نداشت،فَرَس تو عرب یعنی اسب،اسب حیوون باهوشیه،تربیت شده است،می فهمه وقتی سوارش زخمی بشه،باید یه جوری با سوارش مدارا كنه،ذوالجناح فهمید چه بلایی سر آقاش اومده،میگن آروم اومد،جلوی گودال ،دستاش رو زمین زد،پاهاش رو باز كرد،خم شد،آروم حسین رو انداخت رو خاك،همچین كه حسین افتاد،زن و بچه دویدن،وای حسین......جلوی همه زینب سلام الله علیها،این كه میگه:زن مگو مرد آفرین روزگار، همینه،یك زن این همه داغ ببینه،عبارت مقتل رو برات نوشتم،ابی عبدالله رو خاك افتاده،خواهر اومد وسط میدان،رو كرد به عمرسعد، و یحك یا عمر ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه؟تو داری نگاه میكنی،حسین من رو خاك افتاده،رو كرد به لشكر كوفه، وَیْلُكُمْ، أما فِیكُمْ مُسْلِمٌ،یه مُسلمون بین شما پیدا نمی شه،این حرف عمرسعد رو تكون داد،بعضی مقاتل میگن،این جمله زینب،عمرسعدرو تكون داد،میگن گریه اش گرفت،اومد عقب،تا اومد عقب،اون حروم زاده اومد جلو،شمر اومد،گفت:دیگه كار تو نیست،از اینجا به بعد حسین كار منه،برو كنار،شمر اومد،وای وای،ابی عبدالله تا دید شمر داره میآد،بی رمق، یه نگاه به خیمه ها كرد،به زینب: اِرجعى اِلى الفسطاط،ابی عبدالله فهمید دیگه آخرهای كاره،گفت:زینبم برگرد،دیگه نبینی این صحنه رو،تو باید زنده باشی،زینب برگشت،شمر اومد تو گودال،دلش رو داری یا نه،اول روضه گفتم با پنج تا سلاح ارباب ما رو كشتن،یكی تیره،یكی شمشیره،یكی نیزه است،یكیش سنگه،آخری مال الانه،می دونی آخری چیه؟آخری زخم زبونه،آخری توهینه،وای،غیرتی ها بمیرن،شمر اومد دید حسین لبهاش خشكه،گفت:پاشو پسر ابوتراب،شنیدم بابات ساقی كوثر بوده،از جانبازها بپرسید تشنگی با آدم چیكار میكنه،بچه جبهه ای ها باید بگن،اونها برا ما تعریف كردن،عطش چه بلایی سر آدم میآره،شیخ جعفر شوشتری،تو خصائص آورده،میگه عطش چند عضو حسین رو از كار انداخت،اولیش لبهای حضرت بود،دومیش زبان حضرت بود،سومیش زانوهای حضرت بود،چهارمیش چشم های حضرت بود،پنجمی جگر حضرت بود،شمر اومدتو گودال دید حسین،داره زبون دور دهان میچرخونه،شروع كرد طعنه زدن،بگو بابات بیاد سیرابت كنه،نشست رو سینه،فقط یه جمله،حسین تشنه بود،شمر بهش گفت:مگه نگفتی پسر ساقی كوثری،الان بابات باید بیاد بهت آب بده،چیكار كرد،وقتی از گودال اومد بیرون،میگن هلال بن نافع ظرف آب داشت می برد،گفت:كجا می بری آب رو،گفت:مگه نشنیدی،حسین تشنه است،گفت:نمی خوای بیای،خودم سیرابش كردم،خودم آبش دادم،ای حسین........

 منبع: كتاب گودال سرخ

 



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 11:09 ق.ظ | نظرات()

                    

امشب روضه ها خیلی است،باید پای روضه های بی بی بشینی،خانم برات روضه بخونه،تو ناله بزنی،همه اتمام حجت ها رو كرد،مثل امشبی هم دستور داد،مشعل های خیمه ها رو خاموش كردند،هر كی می خواد بره،بره.این ها فردا با من كار دارند،خیلی ها هم همین امشب،تو روایت هست،همان طور كه از سپاه دشمن اومدند،یه عده بی لیاقت و بی سعادت هم امشب رفتند،اربابشون رو ترك كردند،همچین كه خیالش راحت شد،دیگه این ها موندنی اند،ما بین دو انگشتش رو باز كرد،یك به یك جایگاه اصحاب رو فردا در بهشت،نشونشون داد،رسید به حبیب بن مظاهر،آقا فرمود:حبیب تو هم بیا، جایگاهت رو ببین،دست روی انگشتای نازنین حسین گذاشت،انگشت ها رو بست،گفت:آقا جان بهشت من، تویی،نمی خوام ببینم نعمات الهی رو،همه ی نعمت خدا،برای من تویی،حسین..

نافع بن هلال با اون هلال بن نافعی كه اگه فردا روضه اش خونده بشه فرق داره،اون تو سپاه دشمنه،این نافع بن هلال،از اصحاب باوفای اربابه،میگه دیدم نیمه های شب،ابی عبدالله از خیمه بیرون اومد،پشت خیمه ها،منم آروم پشت سر این آقا حركت كردم،دیدم همه ی مواضع جنگی رو داره حساب شده نگاه میكنه ابی عبدالله،بزرگترین فرمانده ی جنگه حسین،گاهی هم دیدم خم میشه،روی زمین،از روی زمین خارها رو جمع میكنه،متوجه من شد ارباب،فرمود:تو برا چی بیرون اومدی،  گفتم آقاجان،تنهایید،ترسیدم،دشمن نانجیب بلایی سر شما بیاره،وظیفه خود دونستم،یك به یك آقا مواضع رو فرمود،من سئوال كردم آقاجان این خارها رو برا چی می كنی،فرمود:فردا وقتی خیمه هارو آتیش می زنند،بچه های من باپای برهنه،می دوند،می خوام قدری از این خارها رو كم كنم،كمتر به پاهای بچه هام بره، نشانم داد،مابین دو كوه رو،فرمود:نافع از این فرصت استفاده كن،تو هم برو،قصدش بوده یه عده رو بهشتی كنه،اما اینقدر مهربانه آقا،فرمودند:اینها با من كار دارند شما برید،كاری باهاتون ندارند،میگه تا این حرف رو آقام گفت،پاهام سست شد نشستم،گفتم:آقا جان،شمشیر رو هزار درهم دادم خریدم،این اسب رو تهیه كردم،فقط به عشق اینكه،فردا تو ركابت باشم،تا وقتی این شمشیر كُند نشه،تا وقتی این اسب از نفس نیوفته،تا وقتی كه خون تو تن منه،آقا محاله تنهات بذارم،كجا برم،جواب مادرت رو چی بدم،حسین...امشب روضه ها زیاده،بشینیم پا سفره ی روضه ی زینب سلام الله علیها

بگذار با تو این شب آخر به سر شود

ای وای اگر كه امشب زینب سحر شود

امشب یه وظیفه رو دوش منه،یه وظیفه رو دوش تك تك كسانی كه اومدن،مادرش زهرا عاشق این ذكره،لذا تو آقایون آذری ها میدونن،مرسومه،این زبونی كه میگیرن،حسین....،میگن خانم حضرت زهرا سلام الله علیها رو خواب دیدن،فرمود:من عاشق این زبون گرفتن شما هستم،همچین كه پسر غریبم روصدا میزنید،منم با شما زبون میگیرم،حسین،بُنییَ،قتلوك عطشانا.

هرچه به صبح واقعه نزدیك می شویم

از غصه ی تو دلهره ام بیشتر شود

ای میهمان تشنه لبم،بر غریبی ات

پهلو شكسته آمده تا نوحه گر شود

تا آه میكشی جگرم تیر میكشد

خواهر به حال بی كسی ات خون جگر شود

حرف از جدا شدن بزنی لطمه می زنم

راضی نشو كه زینب تو دربه در شود

****

جان منی و پای تو آوردم ای حسین

تا صبح من گرد تو می گردم ای حسین

ای یادگار مادرم ای سایه ی سرم

ای مهربان برادرم ای سایه ی سرم

ای آیه های فجر زتو دل نمی كنند

آید هرآنچه برسرت ای سایه ی سرم

می سوزم از شراره ی اشك تو امشب

فردا در آتش حرم ای سایه ی سرم

پیداست از هیاهوی دشمن كه خواهرت

یك امشب است محترم ای سایه ی سرم

سوگند خورده اند سرت را جدا كنند

با تیغ و نیزه در برم ای سایه ی سرم

من بر هزار زخم تنت گریه كرده ام

تو روی نی بر معجرم ای سایه ی سرم

جان منی و پای تو آوردم ای حسین

تا صبح من گرد تو می گردم ای حسین

***

فردا كه لحظه لحظه نفس گیر میشود

در خاك و خون عروج تو تفسیر میشود

از ترس خواب هركه ندارد زكوفیان

همه ی اینها امشب از ترس تو و برادرت اباالفضل،كسی خواب به چشمش نمی ره.

از ترس خواب هركه ندارد زكوفیان

فردا سر رقیه تو شیر میشود

امشب به هركجا تنت بوسه ای زنم

فردا اسیر نیزه و شمشیر میشود

نمی دونم،حق این بیت رو چه طور می خوای ادا كنی

فردا كه دست و پا بزنی زیر چكمه اش

زینب میان هلهله ها پیر میشود

حسین....

زهرای كوچك تو همین امشب است عزیز

فردا دچار حلقه ی زنجیر میشود

فردا كه روی نی همه سرها روانه گشت

از تیرهای حرمله تقدیر می شود

***

حسین...

ای تشنه لب حسین

ای عشق زینب حسین

ای بی كفن حسین

صد پاره تن حسین

هركاری كرد زینب رو آروم كنه،نمیتونه،صدا زد،داداش همه ی دلخوشی زینب بودی،كجا میخوای بری،حسین برو به اینها التماس كن،شاید قبول كنند زینب رو به جای تو بكشند،فرمود:آروم باش،جدّم از من بهتر بودرفت،بابام علی از من بهتر بود رفت،مادرم زهرا،داداشم حسن،همه از من بهتر بودن،زینب جواب داره،گفت:راست میگی داداش،جدّمون رفت،گفتم خدا سایه ی حسین رو سرمه،مادرم  رفت،گفتم:داداش حسینم هست،بابام علی رفت،گفتم:خدا حسین رو برام نگه داره،داداش حسنم رفت،گفتم:همه دلخوشیم حسینه،امشب اگه برات وداع بخونم،فردا باید بری تو گودال،آروم كرد،دست ولایتی رو قلب خواهر گذاشت،آرام شد زینب،گفت:میخوای بری برو حسین،خدا پشت و پناهت،اما مثل فردا هنوز زیاد دور نشده بود،یه وقت دید،صدا ناله اش می آد،مهلاًمهلا،یابن الزهرا،صبر كن،كارت دارم،ابی عبدالله فرمود:خواهر مگه نگفتم،تو خیمه باش،نیا،اینها بی حیان،اینقدر دیده كنار بدنها،چقدر بی حیایی كردند،فرمود:مگه نگفتم،تو خیمه باش،داداش فرمودی،اما الان یاد وصیت مادرم افتادم،روزهای آخر كه میخواست بره،منو در آغوش گرفت،صدا زد زینب،كربلا نیستم پسرم رو یاری كنم،عوض من،ظهر عاشورا،وقتی داداشت داره میره،زیر گلوش رو بوسه بزن،وصیت مادر رو انجام داد،اما دلیلش رو نمی دونه،برا چی مادر گفت:زیر گلو رو ببوس،تا اون لحظه ای كه اومد بالای تل،نگاه كرد دید نانجیب،....می خوای نگم،تو صدای ناله ات  رو به فاطمه برسون،حسین......فردا باید بریم تو گودال همراه زینب،میون این همه كه دارن هلهله می كنن،حداقل ناله هامون یه كاری كنه...

میان این همه دشمن، چه بی كسم دیدند

دشت بی كسی ام، ناكسانه خندیدند

چه شبی است امشب،غم ها و مصیبت هاش یه طرف،شب بزرگی است امشب،احیاء ی این شب وارده،بهترین شبه برا دعا كردن،اشكای چشمت رو، روی دست بگیر،دستات رو بالا ببر، اللهم عجل لولیك الفرج......

منبع: كتاب گودال سرخ

 



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 11:04 ق.ظ | نظرات()

                                         

چه خبره امروز حرم عباس،آه نكشی،بخدا قسم همین كه دلت هوای اونجا میكنه،اشكت جاری میشه،محاله اسمت رو جزو زائرها ننویسند،محاله،این پیرهن ها این شالها نشونه ی اینه كه ما در خونتیم.گفت:تو تبریز دو تا لااُبالی بودن،اومدن تو مجلس ،شب تاسوعاست،سینه زنها سینه میزدن،این دو تا هم اومده بودن،تو حسینیه،فقط مسخره میكردن و میخندیدن،سینه زن سینه میزد مسخره میكرد،بلند گریه میكرد،مسخرش میكرد،میون دار رو مسخره میكرد،مداح رو مسخره میكرد،اومدن برن،دم در پاشون خورد به استكان نعلبكی های روضه امام حسین،برداشت از زمین،برد تا دم چایخونه گذاشت و رفت،شب یكی از این دو نفر دید،درخونشون رو دارن محكم میزنن،اومد در رو باز كرد،دید رفیقشه،دار زار زار گریه میكنه و ناله میزنه،گفت:چی شده؟گفت:من یه خوابی دیدم،اون یكی هم گفت:اتفاقاً منم دیشب یه خوابی دیدم،تعریف كردن دیدن هر دو یه خوابی دیدن،گفت:خواب دیدم آقا ابی عبدالله ایستاده ،كنارش قمر بنی هاشم،مؤدب سر به زیر انداخته،حسین سئوال كرد عباسم،امروز اسم همه ی عزادارامون رو نوشتی؟بله آقا جان،لیست رو گرفت،ابی عبدالله نگاه كرد،همه رو دید،گفت:داداش اسم دو نفر رو  یادت رفته بنویسی،میگه آقا قمر بنی هاشم سرش رو پایین انداخت،گفت:آقاجان،سیدی و مولای،اینها اومدن سینه زن ها رو مسخره میكردن،فرمود:آره عزیز دلم،اما گردن من حسین حق دارن،دو سه تا از استكان نعلبكی های رو جابجا كردن،حسین همین هم ندیده نمیگیره عباسم.(اگه ناله ات جا بمونه،ضرر كردی،اگه اشكت جاری نشه خجالت زده میشی،روز عباسه)این بچه ها فردا شب اومدن،تو حسینیه لباس عزا پوشیدن،وارد شدن،پیرغلامی است رئیس اون حسینیه،تا دید اینها وارد شدن،یه عده اومدن جلوشون رو بگیرن،گفت:نه اینجا عزاخونه ی امام حسینه،به كسی ربطی نداره،اینها اومدن دم در ،هر دو گریان،گفتن نه ما امروز اومدیم نوكری كنیم به ما بگید ما كجا باید خدمت كنیم،دیگه می خوایم حلقه گوش بشیم در این خونه،حالا آماده ای بسم الله:

رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت

داغ ،داغ سنگینیه،كنار بدن علی اكبر،ناله ها زد ابی عبدالله،زانوش خم شد،اما این عبارات فقط برا،روضه ی عباس اومده، بان الانكسار فى وجه الحسین،سریع شكسته شد ابی عبدالله،فبكاء،بكاءً شدیدا،بلند بلند كنار بدن عباس داره ناله میزن و گریه میكنه،دشمنم خوب همراهی كرد،همچین كه صدا ناله اش بلند شد،گفتند ببینید چی میگه،فنادا وا اخا وا عباسا،الان انكسر ظهری،همه شروع كردن هلهله كردن،امروز باید صدات غالب بشه،صدا هلهله ها رو حسین نشنوه،

رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت

هرچه توان داشتم ز پیكر من رفت

پشت و پناه یكی دو روزه ی من نه

یك جبل الرحمه از برابر من رفت

اونهایی كه رفتن عرفات میدونن،جبل الرحمه یك كوه بزرگی است میرن روی این كوه می ایستند،كوهی بود پشت حسین،لذا هنوز ابی عبدالله زنده است،اما تا عباس رو زمین افتاد،حسین كنارش نشست،یكی داد میزد،هركی میخواد بره سمت خیمه ها، علمدار رو زمین افتاد،پناه خیمه ها رو زمین افتاد،

نسیت كمر درد من به خاطر اكبر

دردم از این است كه برادر من رفت

گفتم اباالفضل هست غصه ندارم

عیب ندارد اگر كه اكبر من رفت

زود زمین خوردن من علتش این است

تیغ به بال تو خورد بر پر من رفت

بس كه بلند است هلهله به گمانم

كوفه خبردار شد كه لشكر من رفت

طفل رضیع من را رباب كفن كرد

فكر كنم دیده آب آور من رفت

غیرتی ها كجا نشستن

خواهر من یك به یك به اهل حرم گفت

وای اباالفضل رفت،معجر من رفت

گفت مرا هم ببر به علقمه زینب

گفتم پیش همین خیمه باش مادر من رفت

دل نگران نباش،مادرم سرش رو دامن گرفت،با این بیت چیكار میكنی من نمی دونم.

عباس رفتی و با رفتن تو دست حرامی

تا بغل گوش های دختر من رفت

تن زهرا هم از افتادن تو میلرزد

چه رسد دختركی كه تو پناهش بودی

نشست كنار بدن،گفت داداش تا حالا بچه های من راحت میخوابیدن،خواب به چشم دشمن ها نمیومد،میگفتن عباس هست،رشادتش زبانزد بود،یه حرفی میشنوی،چهار هزار تیرانداز،كنار شریعه،محاصره بكنن،اونهایی كه تو هشت سال دفاع مقدس بودن،میفهمن یعنی چی،تو محاصره ی دشمن،یك نفر به تنهایی بره،به دل دشمن بزنه،ترسی از كسی نداره،یه تنه به دل دشمن زد،چهار هزار تیر انداز شما حساب بكنید،اینها همه زُبده بودن آورده بودن كنار شریعه ی فرات،اگه از این چهار هزار تیرها،فقط ده درصد بخوره،بعد میفهمی كه روایت،تشبیه كردن به كالقنفذ،یعنی مثل جوجه تیغی،تمام بدن پر از تیر،مرحوم آیت الله شوشتری آورده:این همه تیر به بدن باشه،دست هم در بدن نداشته باشی،عمود آهن به فرقت بزنن،وقتی رو زمین بیوفتی،همه ی این تیرها به بدن میرن،ای وای،ای وای،ابی عبدالله میدونه سر نازنین خودش رو زودتر میبرن،گفت:

جان حسین باش روی نیزه مراقب

دیدی اگر سمت كوفه خواهر من رفت

هركاری كردن این سر دیگه رو نیزه وانایستاد،اما اگه سر عباس رو نیزه نباشه،اینها شكست خورده ان،میگن،عباس كو؟سر رو ،روی نیزه بستن،خیلی از روایات نوشتن،گفت:داداش آخرین لحظات دو تا خواهش ازت دارم،اول اینكه من رو نبر سمت خیمه ها،من از بچه هات خجالت میكشم،یه خواهش دیگه حسین جان،حسین جان هنوز یه چشمم میبینه،اما خون رو چشمم رو گرفته،دست ندارم خونها رو پاك كنم،تو خونها رو پاك كن،یه بار دیگه روی قشنگت رو ببینم،ابی عبدالله خونها رو از چشم عباس گرفت،عباس پشیمون شد از این خواسته اش،دید داداش نشسته داره زار زار گریه میكنه،به پهنه ی صورت داره اشك میریزه،گفت:چرا داری گریه میكنی،گریه نكنم عباس،داداش خوبی مثل تو رو دارم از دست میدم،همه ی لشكرم داره از دستم میره،ابی عبدالله نگاه كرد دید از گوشه ی چشم عباس،داره اشك میآد،داداش تو چرا داری گریه میكنی،تو الان مهمون مادرمی،الان مهمون بابام میشی،یه حرفی زده آخر وفاداری عباسه،گفت:راست میگی داداش،من دارم مهمون مادرت میشم،اما میبینم این لحظه ی اخر،اومدی بالا سرم،سرم رو  دامن گرفتی،حسین،ساعات دیگه كی می خواد سر تو رو  از رو خاك برداره.می خوام بگیم عباس رفتی،نبودی ببینی،بیچاره زینب،از بالای تل داره نگاه میكنه،نه، كسی نبود سر رو روی دامن بگیره،وشمر جالسٌ علی صدرالحسین، حسین..........

 منبع: كتاب گودال سرخ



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 11:26 ب.ظ | نظرات()

                

شب عباس،اگه چشمی خدای نكرده،اهل بُكاء هم نیست،یه طوری باید به شكل بكائین در بیاد،اسمش رو تماشاچی نذارن،دست باید كار كنه،ناله باید كار كنه،امشب خود خانم حضرت زهرا سلام الله علیها،شخصاً یك به یك،اسم می نویسه،شب تاسوعا اگه كسی جا بمونه از قلم حضرت زهرا سلام الله علیها وای به حالش.

بسته از خون دلم راه تماشا شده است

تشنگی لب تو حیرت دریا شده است

مادرت ام البنین نیست اگر بر سر تو

همه ی دشت پر از گریه ی زهرا شده است

داغ دست قلم و مشك و علم پیرم كرد

بی تو ناچار ترین ام كمرم تا شده است

توی روضه ی عباس هرچه قدر هم بلند بلند گریه كنی،نمی تونه كسی منعت كنه،چرا؟آخه میگی اربابم ابی عبدالله اینطوری ناله زده،و فبكاء،بكاءً شدیدا،هرچه قدر صدای ناله اش بیشتر میشد،صدای هلهله ها بیشتر،لما قتل العباس،تا با خبر شد ابی عبدالله،هیچ كجا این عبارت رو نیاورده،حتی كنار سفره ی روضه ی علی اكبر، لما قتل العباس، بان الانكسار فى وجه الحسین،یه مرتبه دیدن حسین پیر شد،شكسته شد،همه لشكر دارن گوش میدن،كنار این بدن چی می خواد بگه،این همه دشمن داره شماتت میكنه، تا دیدن حسین گفت: الان انكسر ظهری،خیال همه راحت شد دیگه كمر حسین شكست،شروع كردن دست زدن،..

بی تو ناچار ترین ام كمرم تا شده است

بین این لشكر سرمست غرور از بدنت

پاسخ گریه من خنده و هورا شده است

هرچی میری جلوتر روضه سخت تر میشه،باید هم این طور باشه،ان شاءالله همچین شب هایی كنار حرم اباالفضل،گفت:

قسمتی از سر تو بیخته بر شانه ی من

وای من،چقدر زخم سرت وا شده است

عباسم،داداش،داداش،من امشب از كسی معذرت نمی خوام،آخه در محضر امام زمان(عج)دارم اینطور روضه میخونم،آقا داره برای عموش گریه میكنه

این تمام بدنت نیست علمدار رشید

چقدر فاصله در قد تو پیدا شده است

این یه دونه رو بشنو،نمی گم حداقل یك سال براش گریه كن،حداقل فردا كه اومدی،قبل از اینكه روضه برات بخونن،یاد این بیت بیوفت،اشك بریز،

گرچه بد از روی زین نقش زمینت كرده اند

اما تكه های بدنت بر سر نی تا شده است

كاسه ی چشم كجا،حجم سر تیر كجا

قربون اون چشات برم،با چشماش  دشمن رو شكار میكرد،از چشماش می ترسیدند،خدا برات نیاره،هر عضوی از بدن اگر به درد بیاد،چشم درد اگه كسی داشته باشه،امیر المؤمنین علیه السلام با اون عظمت در یكی از غزوات رسول خدا،نوشتن نود زخم ظاهراً برداشته بود،صبر میكرد،اما یه وقت رسول خدا اومد دید،علی داره با اون عظمت گریه میكنه،داد میزنه،گفت:چی شده؟ علی جان،پسر عمو چی شده،تو رو این طور بی تاب ندیده بودم؟عرضه داشت یارسوالله،چشمم درد گرفته،دردش امونم رو بریده،پیغمبر میدونه چه خبره،فرمود:بشین عزیز دلم،از آب دهان مبارك روی چشم پسر عمو كشید،آروم گرفت،اما این چشم رو حسین كاری نمی تونه بكنه،می خوای بفهمی چی شده،كل بیت رو گوش بده

كاسه ی چشم كجا،حجم سر تیر كجا

در چشم تو شمشیر سه پر جا شده است

این اولین تیر سه شعبه بود،خدا لعنتش كنه،دومیش رو به حلق علی اصغر،سومیش رو به قلب نازنین ابی عبدالله زد،آخرین تیر سه شعبه رو هم به گلوی عبدالله زد،همه ی تیرها مسموم بود،كاری بود،كاری بدتر از شمشیر كرد،عباس خیلی كار برای من سخته،اما می خوام این كار رو بكنم،دلیل داره

می كشم تیر من از چشم تو برخیز ببین

چقدر چشم حرامی به حرم وا شده است

روایت میگه،ابی عبدالله هنوز كنار بدن هست،هنوز ابی عبدالله نرفته،این نانجیب ها تا عباس رو زمین افتاد،یه نفر از دور داد زد،آی سید هاشمی كو علمدارت،یعنی به عباست می نازیدی،دیدی ستون خیمه هات افتاد،یه نفر برای اینكه جگر حسین رو بیشتر آتیش بزنه،داد می زد،هركی می خواد بره سمت خیمه ها دیگه می تونه بره،به اندازه ی غیرتت امشب باید ناله بزنی،حسین.......

خیمه ی دختر من بی تو در امنیت نیست

می دونی چرا عباس؟

سایه ی كعبه نی حرمله پیدا شده است

نقل میكنند هر شب تو حرم اباالفضل روضه به پا بود،الان هم همینطوره،اگر كسی از راه می اومد،مهون می شد، سید قزوینی ادب می كرد،می فرمود شما روضه بخونید،شما منبر برید،شیخ خراسانی از مشهد اومد،رفت بالای منبر ،منبر خوبی هم رفت،روضه ی خوبی هم خوند،مردم خیلی گریه كردند،بعضی ها خودشون رو زدند،برا همین روضه،روضه ی تیر زدن به چشم نازنین قمر بنی هاشم،سید میگه وقتی شیخ از منبر اومد پایین،اومدم گفتم:آقا چرا همچین روضه هایی كه سند محكمی هم نداره میخونید،با دل مردم بازی میكنید،شیخ گفت: آقا جان من خیلی سند براش دارم،اما اینجا حرم عمو جان شماست، محل ادب كردنه،سوغاتی روضه شب تاسوعای اباالفضل برا ما باید ادب باشه،به بزرگتر ها،به پدر و مادر، آقا جان محل ادبه، من بحثی ندارم،هرچی شما بگید،سید میگه من اومدم خوابیدم،شب در عالم رؤیا،عمو جانم قمر بنی هاشم رو دیدم،سلام كردم،آقا با بی اعتنایی جواب سلامم رو دادند،گفتم:آقاجان قربونت برم،یه عمری من خادم حرم شما هستم،یه عمری من نوكری شمارو می كنم،چرا این طوری جواب سلامم رو می دید؟مگه من بی ادبی كردم؟دیدم آقا با غیظ بیشتر فرمود:سید مگه تو بودی ببینی كربلا با ما چه كردند،روضه ای كه شیخ خونده،من خودم برات كامل میكنم،وقتی تیر به چشمم زدن،سوار بر اسب بودم،دست در بدن نداشتم بخوام تیر رو از چشمم بیرون بكشم،روی اسب پاهام رو بالا بردم،سرم رو پایین آوردم،می خواستم تیر رو مابین پاهام قرار بدم،سرم رو بالا بكشم،تیر از چشمم بیرون بیاد،در همین اثناء كلاه خود،از سرم افتاد،راه باز شد،یه وقت دیدم یه نانجیبی با عمود آهن.......» یه جای دیگه به شیخ كاظم سبتی فرموده،فرموده:« شیخ كاظم بگو، هر سواری بخواد از اسب رو زمین بیوفته،اول دستاش رو جلو میآره،صورت آسیب نبینه،اما من دست در بدن نداشتم،با صورت رو زمین افتادم»،حسین...اشكات رو كف دستت بگیر ،شب ،شب دعاكردن برا فرج آقاست، اللهم عجل لولیك الفرج...

 منبع: كتاب گودال سرخ



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 11:11 ب.ظ | نظرات()

                                           

بسم الله،بیا بریم پایین پای حسین،آی حسین،من می ترسم  همین طور اسم كربلا رو ببرم،ولی ایمان داشته باش،امشب از این آقازاده كربلاتو بگیری، از زبان اباعبدالله گوش بده:

ای تجلی صفات همه ی برترها

چقدر سخت بُود رفتن پیغمبرها

قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای

بخدا عشق پدر نیست کم از مادرها

به امام صادق علیه السلام وقتی عرضه داشت،بهترین لذت برای یك پدر؟گفت:وقتی ببینه بچه اش خوش قد و بالا شده،جلوش راه می ره،

پسرم! می روی اما پدری هم داری

نظری گاه بیندار به پشت سرها

عبارت مقتل عجیبه،می گه وقتی،علی اكبر اومد اجازه ی میدان بگیره،اِستأذن،بلافاصله آورده: اباعبدالله فأذن،تا گفت:بابا برم،گفت:برو،اما قبلش :

سر راهت دم آن خیمه كمی راه برو

چرا؟

تا كه آرام بگیرند کمی خواهرها

پسرم،پسرم

مادرت نیست اگر ،مادر سقا هم نیست

عمه ات هست به جای همه ی مادرها

بین علی اكبر و قمر منیر بنی هاشم،بین این آقا زاده و آقایی كه قراره فردا شب براش سینه بزنی،چند تا شباهت پیدا كردم،دونه دونه میشمارم،هركدومش یه شب حرف داره،یه شب روضه داره من رد میشم،شباهت اول بین علی اكبر و قمر بنی هاشم،شباهت اول:برای هردو شون،برای هردوی این دو بزرگوار،برا هردوشون امان نامه رسید از دشمن،میگذرم،اصلاً نمی دونی این امان نامه،چی تو دل این آقا زادها بوجود آورد،شباهت دوم،هردو لقب ساقی داشتند،به مقام سقایت رسیدند،شباهت سوم،هردو شجاع بودند،دلیر بودند،سردار بودند،یك تنه حریف بودند،راحتت كنم،هر دو تو وفاداری و ابراز وفاداری به امام بی نظیر بودن،هردو به حد عصمت،نه به مقام امامت،ولی به اون حد نزدیك بودند،شیخ جعفر شوشتری تو خصائص میگه: هردوی این دو بزرگوار رو امام تو كربلا،به یه نوعی دستاشون رو بست،می دونست اینها یك نفری حریفند،علی اكبر رو چه جوری دستش رو بست،زره پیغمبر رو تنش كرد،سنگینی این بار،به عباسم فرمود داداش می ری برای آب برو،این دو تا آقازاده یه نفری حریف بودند،شباهت بعد،گفتم برا هردو امان نامه اومد ،هردو شجاع و دلیر بودند،هردوساقی بودند،هردو مادراشون كربلا نیومدند،هردو كربلا بی مادر بودند،بیا بریم جلوتر،هركی دلش رو داره از الان روضه رو بشنوه،بگم یا نه،یا صاحب الزمان،هر دو فرق شكاف خورده،هردو بدن قطعه قطعه شده،چه كردن این دو نفر تو كربلا،یه جمله دیگه،یه شباهت دیگه،هر دو لحظه ی آخر یه رجز مشترك دارن،هر دو اون لحظه ی آخر یه جور حسین رو صدا زدن،یه مرتبه ابی عبدالله،می خوام از روی مقتل برات بخونم،نمی خوام از خودم بگم،حتی زبانحال،خیلی عجیبه،مرحوم حُرّعاملی نوشته،مرحوم شیخ مفید نوشته،میگه:سكینه خانم سلام الله علیها،میگه پدرم تو خیمه مضطرب و نگران بود،علی وسط میدان،هی میرفت جلو در خیمه نگاه میكرد،هی برمیگشت عقب،یه مرتبه دیدم،الله اكبر،می خوام عبارت رو بخونم معنا كنم،حضرت سكینه می گه: فَرَأیتُهُ قَد أشرَفَ عَلَی الموت،دیدم مرگ داره بر بابام غلبه میكنه، وَ عَیناهُ تَدورانِ کَالمُحتًضَر،سكینه داره میگه،هنوز حسین از خیمه بیرون نرفته،هنوز وسط معركه نرسیده،فقط علی رفته،سكینه میگه نگاه كردم،دیدم، مثل آدم محتضر،بابام هی میره و میاد،یه مرتبه دیدم،صدای برادرم بلند شد،میگه ابَتا عَلَیكَ مِنّى‏ السَّلامَ،تا صدای علی بلند شد،بابام از وسط خیمه داد زد،ولدی علی، باباصبر كن اومدم،اوج عظمت مصیبت علی اكبر اینه كه،حسین بن علی،قربونش برم،رحمةالله الواسعة،تو كربلا یه جا نفرین كرد،الله اكبر،تا اومد بالا سر علی یه نگاه به لشكر كرد،گفت:عمر سعد ، قَطِعَ الله رَحِمَک،چیكار كردی با بچه ام،با میوه ی دلم چیكار كردی،حسین نفرین كرد، قَتَلَ الله قَومً قَتَلوک،وای وای،امان امان،نمی دونم،چه جوری ابی عبدالله اومد،خیلی حرف ها رو نزدم،رسید بالا سر علی اكبرش،امشب می ری خونه باید جوری امشب گریه كرده باشه،همه بفهمند صدات گرفته،چون نفس المهموم شیخ عباس میگه:مقرم می گه،می گه تا علی اكبر به شهادت نرسیده بود،كسی ندیده بود ابی عبدالله صداش رو بلند كنه،بلند گریه كنه،اما از علی اكبر،یه مرتبه دیدن صدای حسین،بلند شد، رَفِعَ صُوتَهُ بِالبُکاء،یه آقایی هی میگه ولدی،ای وای ای وای،رسید تو معركه،سیدبن طاووس میگه،راوی كربلا میگه،میگه دیدم حسین لااله الاالله،دلش رو داری بشنوی،دلش رو داری،میگه دیدم حسین،این تیكه آخر نزدیك بدن،دیگه زانوهاش رمق نداشت،دیدن حسین داره با زانو راه میره،هی بلند میشه می خوره زمین،هی میگه پسرم،حسین.............

خواهم كه بوسه ات زنم،اما نمی شود

تحویل میگیری یانه؟

خواهم كه بوسه ات زنم،اما نمی شود

چرا؟آخه

جایی برای بوسه که پیدا نمی‌شود

خدا رحمت كنه مرحوم فلسفی رو این روضه رو ایشون می خوند:كه می گفت ابی عبدالله اومد بالا سرش،دید لحظات آخره،بچه اش داره دست و پا میزنه،گفت:یه بابا بگو،دید بچه نمی تونه،نگاه كرد دید یه لخته ی خون،راه گلوی علی رو بسته،ابی عبدالله دست كرد تو دهن علی،خون رو بیرون آورد،گفت:عزیزم:

لب را به هم بزن، نفسی زن که هیچ چیز

شیرین‌تر از شنیدن بابا نمی‌شود

بدون گریه نری،وای وای

ای پاره‌پاره‌تر ز دلِ پاره پاره‌ام

گفتم بغل کنم بدنت را نمی‌شود

چیكار كردن،آی حسین.........یا صاحب الزمان(عج)،كنایه فهم ها:

باید کفن به وسعت یک دشت آورم

در یک کفن که پیکر تو جا نمی‌شود

هركاری كرد دید فایده نداره،چیكار كرد،بدن رو جمع كرد،خودش رو انداخت رو بدن علی،تنها روضه ای كه كربلا نمیشه خوند همین روضه است،نمی شه خوند چون مادرش طاقت نداره،تو داری یه چیزی میشنوی،من میگم این روضه به سه دلیل اینقدر عجیبه،اینقدر جگر سوزه،یه دلیلش اینه كه برا حسین سخت بود،حسین باباست،حسین این بچه رو بزرگ كرده،علی اكبر برا پدر هم پیغمبره،هم امیرالمؤمنینه،هم مادرش زهراست،این یه دلیل،دلیل دوم،خیلی سخته گفتنش، من فكر میكنم دلیل دیگه اش اینه،تا قبل مصیبت علی اكبر كسی جرأت نكرده بود این كار رو بكنه،بگم چه كاری،شب هشتمه،تا قبل روضه ی علی اكبر كسی جرأت نكرده بود این كار رو بكنه،اما وقتی علی اكبر افتاد رو زمین،حسین رسید،لشكر شروع كرد،هلهله كردن،همه می خندیدن،این خیلی سخته بخدا،حسین گریه می كرد،گفت:بابا پاشو،ببین دارن میخندن اینها،یه دلیل دیگه،دلیل سوم،تا قبل از روضه ی علی اكبر،این اتفاق نیوفتاده بود،اما مصیبت علی اكبر برا اولین بار این اتفاق افتاد،بگم چه اتفاقی،سادات داد بزنن،ضجه بزنن،وقتی علی اكبر،افتاد،حسین اومد،رو بدن افتاد،دیگه بلند نشد،دیدن زینب داره می دوه،وسط نامحرم ها،هی تو سرش میزنه،ای حسین........بگو نفست بگیره،ای حسین............بگو شاید نفس آخرت باشه،حسین...........

خیز  و از جا آبرویم را بخر

عمه را از بین نامحرم ببر

زینبی كه هیچكی قد و بالاش رو ندید،بگو یا حسین...........

منبع: كتاب گودال سرخ

 



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 04:12 ب.ظ | نظرات()

                     

تا گفت:بابا برم میدان،گفت:برو عزیز دلم

من نگویم مرو ای ماه برو

اما شرط داره

لیك قدر ی بر من راه برو

بذار یه بار دیگه قد و بالات رو ببینم بابا

برو میدان ولی آهسته برو

دیدن عمه ی دل خسته برو

تا شنیدن اهل و عیال،خیمه نشینان،مخدرات همه از خیمه بیرون دویدن،خواهراش اومدن،دور علی اكبر و گرفتن،یكی صدا می زنه،داداش به غریبی بابام رحم كن،كجا داری میری علی جانم،ابی عبدالله دید علی اكبر این طوری كه زن و بچه حلقه زدن دورش نمی تونه بره،فرمود:رهاش كنید،او غرق در ذات خداست،علی دیگه موندنی نیست،حسین خودش راهیش كرد،اما همین كه داره میره،دیدن این پیرمرد داره دنبالش می دوه،محاسنش رو روی دست گرفته،خدایا شاهد باش،اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً به رسول الله رو دارم به میدان می فرستم،همه ایستادن دارن دلاوری علی رو نگاه میكنن،اون كسی كه بیشتر از همه صدای الله اكبرش بلنده،عمو عباس ِ،تا هر یك از دشمن رو رو زمین میندازه،صدای عباس بلند میشه،الله اكبر،روایت نوشته، صد و بیست نفر رو این آقا زاده ی ابی عبدالله،یك تنه به درك واصل كرد،تا موقعی كه نانجیبی،پشت یك درخت خرما،ایستاد،منتظر،به نامردی،كمین گذاشت،خیلی از بچه های ما تو كمین های دشمن،وارد می شدن،تو تله های كمین گیر می كردند،مثل علی اكبر میشدند،یكی از شهدا تو خاطراتش آوردند،گفت:اون لحظه ی آخر هر كدمشون یه چیزی به دلشون عنایت می شد،گفته بود:من معنی ارباً اربا رو می خوام بفهمم،یا برگردم تهران سئوال كنم،ارباً اربا یعنی چی؟یا همین جا اربابم به من نشون بده،مثل علی اكبر ارباً اربا شد،خمپاره درست كنار پاش خورد،تیكه تیكه شد،نانجیب كمین گذاشت،گفت:گناه عرب به گردنم باشه اگر،داغش رو به دل مادرش نگذارم،همچین كه اومد با نیزه ای به علی اكبر زد،دیگری شمشیر به فرق نازنینش،اختیار از كف داد،دست به گردن اسب انداخت،خون سر روی چشای اسب ریخت،اسب اشتباه به جای اینكه برگرده،به سمت خیمه ها رفت تو دل دشمن،هركسی كه بغض از علی داشت دورش رو محاصره كردن،یكی با نیزه میزنه،یكی با شمشیر می زنه،عباس داره این منظره رو می بینه،رنگ صورتش پرید،ابی عبدالله شنید آخرین صدای علی اكبر رو،آخرین نفس هاشه، ابَتا عَلَیكَ مِنّى‏ السَّلامَ ،یعنی بابا خداحافظ ،حسین...............

فروغ چشم من از چشم نیزه ها افتاد

عصای پیری من زیر دست و پا افتاد

عزیز یوسف من چنگ گرگ ها حس كرد

یه روایت ساختگی درست كردن، یه پیراهنی رو خون آلود كردن ،اومدن به یعقوب گفتن بچه ی تو رو،گرگ ها دریدن،اینم پیراهنش،با همین پیراهن اینقدر یعقوب گریه كرد،چشماش نابینا شد؛بعضی ها می گن چرا ابی عبدالله ؟یه بعدی نگاه می كنن به روضه ها،حسین خودش روانه میدان كرد،بله،مرحوم واعظ قزوینی به نقل از شیخ حُر آورده،از مقتل شیخ حُر،می گه ابی عبدالله وقتی اومد دیدن پسرش،از دور كه نگاش به بدن علی اكبر افتاد،چی دید من نمی دونم،ابی عبدالله پیاده شد،چرا با اسب نرفت این خودش یه بحثی است،می خواست با پاهای خودش حسین بره،همچین كه یه قدم برداشت،دیدن پاهای حسین لرزید،خورد زمین،دو زانو،دو زانو خودش رو آورد،تا كنار بدن،آه علی علی

عزیز یوسف من چنگ گرگ ها حس كرد

زبس كه رونق یعقوب قصه ها افتاد

به زخم نیزه ای از روی اسب از پهلو

مرا به خاك جگر گوشه ریخت یا افتاد

آی جوون ها امشب كه رفتید خونه یادتون باشه،اگه بیدار بود از روضه برگشتید برو دست و پای پدرت رو ببوس،اگه نه فردا،نمی دونید چقدر خونه دل می خوره یه پدر،تا جوونش رعنا میشه،خوش قد و بالا میشه،دیگه یه موقع هایی  حیا میكنه این بچه رو در آغوش بگیره،آرزوش ِ بغلش كنه،ببوستش،دنبال فرصت میگرده«یكی از فرصت ها وقتی از امام صادق علیه السلام سئوال كردن،كی برای یك پدر ،برای یك مادر شیرین ترین لحظه است؟فرمود:شب دامادی جوون جلو چشم این بابا راه بره،هی قد و بالاش رو نگاه كنه،بگه بابا قربون قد و بالات برم،كی آقا سخت ترین لحظه است؟فرمود:اون لحظه ای كه بابایی بیاد كنار بدن بچه اش بشینه» صاح الإمام سبع مرات ، آه ولداة! آه واعلیّا،هفت مرتبه ابی عبدالله از پرده ی جگر هی صدا می زد ای پسرم،هرچی ابی عبدالله صدا ناله اش بیشتر می شد،این نانجیب ها دست می زدن،كف می زدن،هلهله كردن،این بیت رو باباها می فهمن:

كسی كه بین مژه كرده ام بزرگ

آیا چنین زهم شده پاشیده در عبا افتاد

این علی اكبر منه

زدم به هم افسوس و زانویم تا خورد

دلم شكسته و در ورطه ی بلا افتاد

گفت:علی جان

ذبیح من

ابراهیم برا همچین روزی،وقتی گوسفندی فرستاده شد،قوچی آسمانی برا ابراهیم فرستاده شد،گفتند:بكُش،نذرت رو ما قبول كردیم،ابراهیم(ع) اصرار داشت خدایا،من می خوام داغ این پسر ،رو دلم بمونه،بفهمم،جبرئیل نازل شد،براش روضه خوند روضه علی اكبر رو،ابراهیم شروع كرد گریه كردن،اینقدر گریه كرد بی تاب رو زمین افتاد،خطاب رسید:ابراهیم این گریه ای كه كردی ما در عوض قربانی كردن پسرت قبول كردیم،بلكه فضیلتش بالاتر از اونه برا ما، اما ذبح عظیم كربلا اتفاق می افته.

ذبیح من زبرت با خداست برخیزم

به جان زداغ غمت شعله ی عزا افتاد

نشست چین و شروع كرد به رخ كه می بینم

ترك به ماه جبین تو از قفا افتاد

اذان ظهر كه شد علی اكبر اذان گفت،بابا لذت می بره،همه جا تو راه،مؤذن ابی عبدالله علی اكبر بود،حالا نشسته به التماس میگه:

نماز عصر مرا پس اذان نخواهی گفت

گلو بریده لب خشكت از صدا افتاد

نه قطعه قطعه فقط، نقطه نقطه ات كردند

تنت به پهنه ی این دشت تا كجا افتاد

خدا كند كه خطای نگاه من باشد

كه از تمام قدت چند نقطه جا افتاد

میان هلهله و خنده ها كم آوردم

به سان محتضری كه زتن و تا افتاد

آی جوون های باغیرت،چی كشیده ابی عبدالله،این منظره رو دیده و داره برا علی اكبرش میگه،می خوام حقش رو ادا كنی.

بلند شو پسرم چشم خیل نامحرم

نمی گه به قد و بالاش،این قدر نزدیك بوده زینب میون دشمن، كه این رو میگه

بلند شو پسرم چشم خیل نامحرم

به خاك چادر ناموس كبریا افتاد

یعنی تو این راه اینقدر عمه ات زمین افتاده.

و وضع خده علی خده،صورتش رو به صورت علی گذاشت،صدا زد قتل الله قوماً قتلوك، علی الدنیا بعدك العفا، علی علی علی..............

منبع: كتاب گودال سرخ

 



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 04:08 ب.ظ | نظرات()

                                          

بسم الله ،مدد میگیرم،از این آقازاده ی باب الحوائج ،شب هفتمه،از فردا قصه ی عطش شروع میشه،از فردا داستان عطش به خودش شكل تازه ای میگیره،كدوم عطش،اصلاً این عطش چیه،چیه كه از آدم ابوالبشر وقتی كه خمسه ی طیبه رو بهش یاد میده،جبرئیل به اسم اباعبدالله علیه السلام كه میرسه،برا آدم روضه ی عطش خونده میشه،از آدم تا خاتم،پیغمبر ما هم همینطور،هنوز به دنیا نیومده،این آقا تو رحم مادرش روضه عطش میخونه،این چیه؟عطش عطش،هركی میرسه میگه عطش،امام سجاد علیه السلام میخواد برا باباش سنگ قبر درست كنه،با انگشت مینویسه:هذا قبر حسین بن علی الذی قتلوه عطشانا،امام رضا علیه السلام به ریان بن شبیب می خواد حدیث بگه،یه جمله می گه: صغیرهم یمیتهم العطش ،همه میگن عطش،آقات ،امام زمان(عج)،وقتی تكیه به دیوار كعبه میزنه،میگه یا اَهلَ العالَم
اِنَّ جَدِی الحُسَین قَتَلُوهُ بكربلاعَطشاناً،چرا این عطش اینقدر مهمه،این مقدمه ی روضه منه،چه خبره تو این عطش،چه سرّی تو این عطش نهفته است،اینقدر سخت و جانگدازه این عطش،از فردا آب رو میبندند،اهلبیت پیغمبر در محاصره ی بی آبی قرار میگیرند،من از شما سئوال میكنم،مگه سپاه ابی عبدالله چه سپاهیه؟یه عده زن  و بچه با حسین هستند،از روز اول دستور دادند،حسین رو از آب دور كنند،یه جایی حسین علیه السلام خیمه بزنه،یه جایی كه فاصله داشته باشه با شریعه،با این راحتی نزدیك نشه،یكی از اون حرفایی كه حربن یزید ریاحی رو منقلب كرد،یه مهاجه ای داره با عمرسعد روز عاشورا،باهاش حرف زد،حر به عمرسعد لعنت الله علیه گفت: عمرسعد این آبی كه تو بستی به حسین،حیوانها ازش استفاده میكنند،تو چیكار داری؟ كجای دینه؟این زن و بچه باهاشن،سه روز آب رو بستی،ببین صدای گریه قطع نمیشه. اینها اینقدر پست بودند،آب رو بستند میخواستند از نظر ضعف جسمانی،وقتی آب نباشه،كم كم بدن قواش تحلیل میره،جانبازا ،بچه رزمنده ها،اگه تو جلسه باشند،تو جبهه تشنگی كشیدید دیگه،دیدید تشنگی چیكار میكنه با آدم،اونم رو بچه، بعد آدم زخمی میشه،مجروح میشه،زخمی آب بدنش تحلیل میره،نیاز به آب داره، اینها همه نشون میده عطش چه كرده،الله اكبر،اما همه ی داستان عطش برای اصحاب و یاران و لشكریان اباعبدالله،هر جوری بگی قابل توجیهه،اما برا یه نفر قابل توجیه نیست،بهتر بگم،همه رو میتونی آروم كنی،همه زبون دارن میتونن اظهار عطش كنن،آدم باهاشون حرف بزنه،راضی شون كنه،آرامشون كنه،اما من سئوال دارم،یه بچه ی شیرخواره رو چه جوری باید آروم كرد؟اگه بچه ات تشنه باشه،این بچه بیدار شده،این بچه تشنه است،تا حالا برات پیش اومده؟ راهش ببر،باهاش بازی كن،بغلش كن،رو پات بخوابونش،فایده نداره، بچه ی تشنه آب میخواد،.. یا حسین............

لالا، لالا لالا،ای گل پونه

قناریِ بی آب و دونه

خدا خودش روزی رسونه

لالا، مادر تو بدون شیره

گریه نکن صدات میگیره

این لبِ یا این که کویره

لالا، لالا لالایی

بچه رو دست نگه داریم خود به خود گردنش ،سرش ،پیدا میشه

لالا نشون نده اینقدر گلوتو

وا کن دو دست کوچولوتو

دعا بکن یه کم عموتو

لالا، لالا لالایی

 

لالا پرستوی سرخ و سفیدم

کی گفته من شیرت نمیدم

شیری نمونده ای امیدم

لالا لالا

گفتم یكی به سقا

 بگه داره میشه دیر

زودتر بیاد و گرنه

بچه ام می اُفته از شیر

لالا لالا عزیزم

گریه نكن،اینها دلشون رحم نمیاد،صدا زد داره بچه گریه میكنه،امیر پدر رو بزنم یا پسر رو،گفت:مگه سفیدی زیر گلو رو نمیبینی،وای،حسین داشت حرف میزد،یه مرتبه دید سر علی اوفتاد،ای حسین.......

ابی عبدالله اومد پشت خیمه ها،چه گذشت به دل حسین علیه السلام،ان شاءالله هیچ  پدری به روز حسین نیوفته،ان شاءالله هیچ بابایی بچه تو بغلش نمیره،روی برگشتن نداشت،یه قدم می گذاشت،لااله الا الله،نمی دونم بگم یا نه، این بچه زیر عبا،بعضی وقت ها از حال میرفت، نمی دونم ،اصلاً جونی تو بدن مونده بود،این كه میگن :فذبحوه من اذن الی الاذن،مگه یه بچه چقدر گردن داره،چقدر سر داره، رفت پشت خیمه ها،خودش با دست خودش یه قبر كند،می خوام بگم،تنها شهیدی كه حسین،خود ابی عبدالله دفنش كرد،این آقا زاده علی اصغره،دفنش كرد،چرا دفنش كرد؟من چند تا دلیل میگم،خودت دیگه ناله داری بزن،منم میشینم با تو ناله میزنم،شاید حسین این بچه رو دفن كرد،اولین دلیلی كه من به ذهنم می رسه،میگم حسین حال روز خیمه هارو میدونست،می دونست زن و بچه چه غوغایی تو دلشونه،میدونست اینها بدن علی اكبر رو دیدند،بدن قاسم رو دیدند،از همه  بالاتر اینها داغ عباس رو دیدند،می دونست دیگه طاقت ندارند، اگه این بدن رو ببینند،اگه این حلقوم رو ببینند،همه دق میكنند، یه دلیل دیگه، ابی عبدالله شاید به علم امامت،می دونه بعد از عاشورا،اینها چیكار میكنند،زود بدن رو دفن كرد،آخه میدونه اینها آماده شدند،چرا؟ میدونه اینها اسب هاشون رو نعل تازه زدن،قراره رو بدنها برن و بیان،وای،یه دلیل دیگه،شاید به این خاطر دفن كرد،گفت:اینها خیلی نامردند،شاید به علم امامت داره میبینه،یكی یكی سرها رو به نیزه كردن،آخه یه سر شیخواره،حسین........ من و تو یه چیزی رو داریم میشنویم،مادرها خیلی گوش بدن،من و تو داریم میشنویم داریم جون میدیم،فقط امشب بگو وای از دل رباب،میدونستی رباب گریه نكرده؟ جلوی حسین گریه نكرد،ما گریه میكنیم،سبك میشیم،آدم داغ میبینه بهش میگن بذار راحت باشه،بذار گریه كنه،سبك بشه،گریه نكنه همه میترسن،میگن این گریه نكنه دق میكنه، اما بمیرم،رباب چه كرد؟گریه نكرد،میدونی كی گریه كرد،شام غریبان گریه كرد،وقتی آب آزاد شد گریه كرد،زینب گفت:حالا چرا گریه میكنی؟گفت:خانم جان آب رو ببین،یه قطره اش رو به بچه ام ندادن،فرج امام زمان(عج) رو بخواه،بدم المظلوم،دستات رو بیار بالا،الهی العفو

منبع: كتاب گودال سرخ



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 04:02 ب.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو