امام صادق (علیه السّلام) می فرمایند : هر کس به خاطر مظلومیّت ما اندوهگین شود نَفَس های او در این حالت تسبیح ، و غمش عبادت حساب می شود ، در ادامه فرمودند : این روایت را با طلا باید نوشت و باز می فرمایند:هر کس که مصیبت ما نزد او بیان شود اشک چشمش جاری گردد هر چند به اندازه بال پشه ای باشد خداوند گناهان او را اگرچه به اندازه کف دریا زیاد باشد می آمرزد.
درباره ما

!!استفاده تجاری از اشعار در کتاب های مداحی و نرم افزارها مورد رضایت نیست
اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد
هر گونه کپی برداری تجاری از متن روضه و اشعار شرعا و قانونا حرام و مورد رضایت نیست!!
.
.
.
!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .!!
.
.
.
"اگر برای رضای خداوند متعال این پایگاه ایجاد شده است، پس هرگونه كپی برداری به جز تجاری از مطالب آن بلامانع می باشد"

*نشر این آثار که ثمره ی ساعت ها تلاش بی وقفه در تدوین ، تایپ ، جمع آوری مطالب توسط خادمین این کانال بوده ، برای مقاصد تجاری و مادی شرعا حرام بوده ولی در غیر این صورت نشر کاملا آزاد می باشد.*

«لازم به ذكر است، هزینه تایپ این اشعار توسط یكی از خادمین اهلبیت علیهم السلام تأمین و ایشان فقط از شما مداحان عزیز، در قبال استفاده از این مطالب ، خواستار دعا برای تعجیل در ظهور گل سرسبد عالم خلقت، حضرت بقیةالله اعظم حجة بن الحسن العسكری عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشند»

*شما هم می توانید با تایپ اشعارمذهبی و متن روضه ها و ارسال آن به ایمیل و یا با درج آنها در قسمت نظرات ، اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید*


"منابع استفاده شده در این پایگاه تا كنون عبارتند از : كتب گلچین احمدی تألیف ذبیح‌الله احمدی‌گورجی ،كتب ناله های جانسوز عاشقان تألیف عدنانی ساداتی سید عبدالمالك، متن نوحه سی دی های مؤسسه نرم افزاری كوثر،كتاب58 مجلس روضه در عزای اهل بیت ، نوشته ی روح الله گائینی و...... "
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب‌ها
حمایت از ما
بابُ الحرم"                                           پایگاه متن روضه و اشعارمذهبی"ویژه مداحان
دیگر امکانات

Up Page
   كانال متن نوحه مداحان کشوری        دانلود نرم افزار ذكر ویژه مداحان و ذاكران برای موبایل(اندروید)   دانلود نرم افزار مذهبی برای موبایل(اندروید)


برای عضویت بر روی تصویر زیر کلیک کرده و پس از باز شدن صفحه کانال، گزینه Join را انتخاب کنید. تذکردرصورتی که پس از کلیک کردن بر روی تصویر با صفحه‌ای از پیغام های لاتین و یا این پیغام که این یک ربات است ،مواجه شدید، می بایست در ابتدا تلگرام خود را به روز نمایند

                

شماره تماس جهت همکاری و نظرات شما مادحین عزیز: 09194165989


http://s8.picofile.com/file/8274000168/%D9%85%D8%B7%DB%8C%D8%B9%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AA%D9%84.JPG

*سبط ابن جوزی نوشته در بستان الواعظین: "فَأَمَرَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام"یزید دستور داد،سر رو بردن" فَنُصِبَ عَلَى البابِ "جلویِ در دارالعماره آویزان کردن ...

 

"وجَمیعُ حَرَمِهِ حَولَهُ ،"دخترا کنارش بودن ، زن ها کنارش بودن ، سه ساله نگاه می کرد ، بابا ! بابا ! چرا بالا نشین شدی؟ حسین ... وجَمیعُ حَرَمِهِ حَولَهُ خانواده اش دور و برش بودن "ووُكِّلَ بِهِ الحَرَسُ "نگهبان گذاشت ، نه یک نفر،نه دو نفر ، یه دستوری دارد ، دستور می رسد از جانب امیر، اطاعت لازمه" وقالَ : إذا بَكَت مِنهُنَّ باكِیَةٌ" هر وقت یکی از این دخترها گریه کرد ، اگه زن ها گریه کردن " فَالِطموها" بزنیدشون ، بهشون لطمه بزنید ، بزنید زن هارو ....

 

حالا زن های بزرگ شاید بتونن خودشونُ نگه دارن ، اما مگه دختر بچه ها میتونن سر بریده ببینند گریه نکنند ... بابا دلم برات تنگ شده ....

 

یعنی این نازدونه ها چقدر کتک خوردن ... روایت میگه : این سر 9 ساعت بین زن ها آویزان بود ... همه نگاه می کردند ، ای وای ....

 

خواهرها گریه کنید برا اون آقایی که خواهرش اُم الکلثوم سر بلند کرد، "وإنَّ اُمَّ كُلثومٍ رَفَعَت رَأسَها" سرش رو بالا آورد " فَرَأَت رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام" سر برادر رو دید، "فَبَكَت" گریه کرد ... کاش گریه نمی کرد ، یازهرا " فَرَفَعَ یَدَهُ بَعضُ الحَرَسِ" یکی از نگهبانا دستش رو بلند کرد ، دست نحسش رو بالا آورد، " ولَطَمَها لَطمَةً " یه لطمه ای به صورتش زد ، یه سیلی زد نه بیشتر ، اما" حَصَرَ وَجهَها" همۀ صورت به تمامی آسیب دید ....

 

این خانم جا افتادۀ بزرگ سال ، تمام صورتش آسیب دید ، یه لحظه فقط یه دختر بچۀ سه ساله رو تصور کن ، اصلاً مگه میشه به این صورت سیلی زد؟ اگه سیلی بخوره ، چه اتفاقی می افته؟*

 

سیلی نخورده نیست کسی در میان ما

کو آن زبان که با تو بگویم چگونه ام

 دست عدو بزرگ تر از صورت من است

یک ضربه زد کبود شده هر دو گونه ام

 

منبع :

بستان الواعظین و ریاض السامعین اثر عبدالرحمن علی بن جوزی صفحه263





!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده خادم الشهداء در 10:14 ب.ظ | نظرات()

 

بیا تا صبح بشینیم به پای هم

سر بزاریم روی شونه های هم

تو شهید میشی و من اسیر میشم

پس بیا گریه کنیم برای هم ...

*حالا چی بگیم به هم ....

مکن ای صبح طلوع ... مکن ای صبح طلوع ...*

 بیا تا برای هم دعا کنیم

شب آخری خدا خدا کنیم

حالا که آخر راه من و توست

بیا خوب همدیگر و نگاه کنیم ...

*چرا امشب خوب نگاه کنیم ؟! مگه فردا چیه ؟! مگه فردا چه خبره؟!*

فردا خیلی سرمون شلوغ میشه ...

دور بال و پرمون شلوغ میشه ...

 تور و میزنن منو هم میزنن

*ببخشید تو رو خدا اگه میتونی بزنی بزن ... اما حسین جان تو مردی اگه میزننت تیر میزنن ، من زنم منو سیلی میزنن ... آخ حسین جان منو بجای همه میزنن .. بجا بچهات میزنن ...*

مکن ای صبح طلوع ... مکن ای صبح طلوع ...

فردا خیلی سرمون شلوغ میشه ...

دور بال و پرمون شلوغ میشه ...

تور و میزنن منو هم میزنن

فردا دور برمون ....

حرف رفتنو بزار کنار حسین

کفن منو بزار کنار حسین ...

*من بعد تو زنده نمیمونم خیلی بمونم یکسال حسین جان ...*

 بزار انگشترتو در بیارم

 بیا گوشوارمو در بیار حسین ...

وای ... داد بزن ....

بزار انگشترتو در بیارم

 بیا گوشوارمو در بیار حسین ...

ای حسین ...

  تو بزار آفتاب رو تو ببوسم

 پیشونی تو یا که موتو ببوسم

فردا که برات گلو نمیزارن

بزار امشب این گلوتو ببوسم ....

ای حسین ...

*همه وداع کردن ، دختر ، طفل شیر خواره، زن و بچه، اما حسین داره کم کم جدا میشه، این خیلی عجیبه مقتل مینویسه دیدن ... سادات منو ببخشن مقتل نوشته وقتی حسین جدا شد ، دیدن زینب پا برهنه میدوه ... هی میخوره زمین ... هی میگه مهلا مهلا ... حسین وایسا داداش ... حسین صدای زینبُ شنید،  ایستاد تا خواهر و دید یاد مدینه افتاد ، الله اکبر عبارت اینه من امشبُ میخام برات مقتل بخونم، از زبان امام زمان روضه میخونیم ، سلام میدیم ، امشب دیگه خودش روضه خونه تا خواهر و دید صدا زد: یا اختاه ایتینی بثوب خلق عتیق ... اون پیراهن کهنه قدیمی را به من بده ... تا این حرفو زد بی بی یاد مادرش افتاد ... آخه این پیرهنو مادر با دست شکسته بافته بود ... داداشی پیرهن کهنه رو میخوای چه کنی؟! گفت میخام زیر لباسام بپوشم ، کسی منو برهنه نکنه ... کسی رغبت نکنه اینو از تنم در بیاره .... آخ بمیرم برات پیراهنو تنش کرد رفت میدان رفت میدان ... چه میدان رفتنی ... دیگه از اینجا به بعد میخام برات از زبان امام زمان روضه بخونم هیچی نمیگم هر کی مرد روضه س دو زانو بشینه و حقشو ادا کنه ... شب عاشورایی گریه کنی عاشورا تو همه زندگیت جریان پیدا میکنه ... امشب شب ضجه ست هیچکی با صدای سالم نره خونه ما که چیزی نداریم برا حسین از دست بدیم لااقل صدامونو از دست بدیم لااقل توانمونو از دست بدیم ...

حسین جان شنیدم تو دعای عرفه با تک تک اعضا و جوارحت به حقیقت خدا شهادت دادی به وحدانیت خدا ، همه را دادی با خطهای پیشانییت ... حالا من و تو امشب یکم داد زدیم و گریه کردیم .....



 



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده خادم الشهداء در 07:41 ب.ظ | نظرات()

 

*روایت از امام سجاد هست که امشبم ابی عبدالله عده ای رو فرمود میخواید برید ،برید فردا اینجا هرکی بمونه کشته میشه،زن و بچه اش هم اسیر میبرن، اولین نفر هم که خطاب کرد تو جمع فرمود عباسم تو هم برو قربونت برم ...

قمربنی هاشم بلند شد آقاجان سید و مولای من ،برم پسر فاطمه رو تنها بزارم؟!!

خوش بحالت زهیر هر موقع به اینجا میرسم میگم خدا یعنی میشه آخر عاقبت ما همینطور ختم به خیر بشه،تو این راه که میومدن هرجا ابی عبدالله خیمه میزد میگفت خیمۀ منو یه جایی بزنید حسین رو نبینم،چشمم بهش نیفته عثمانی مذهب بود ...

تو خیمه اش نشسته روایت میگه لقمه در دهان داشت میبرد ،پیک ابی عبدالله اومد زهیر آقام سلامت رسونده امر واجبی باهات داره،لقمه گذاشت گفته ای بابا،من گفتم یه جایی خیمه رو بزنید نمیخواستم باهاش روبرو بشم  همسرش گفت خجالت بکش زهیر ... پسر فاطمه دنبالت پیک فرستاده،قیامت چه جوابی میخوای بدی .. رفت اما هچکس ننوشته چه اتفاقی افتاد، بعضی ها میگن شاید ابی عبدالله کاری که با حبیب کرد ما بین انگشتش امشب باز کرد، یک به یک صحابه گفت حالا که اینا که موندن نگاه کنید ، فردا ببینید از چه نعماتی برخوردار هستید(جایگاشون تو بهشت بهشون نشون داد) میگن شاید به زهیر جاشو پیش پیش نشون داد ، شاید بعضی گفتن ابی عبدالله لوحش و بیرون آورد فرمود زهیر تو این لوح تو جزء شهدای کربلایی ... اما این قدر میدونم ارباب با یه نگاه زهیر و کربلایی کرد ...

حسین جان ... شب عاشوراست نمیخوای یه دونه از اون نگاه ها به  ما بکنی ... نگاهی کرد که امشب وقتی فرمود برید،اولین نفری که بعد قمر بنی هاشم تو صحابه بلند شد زهیر بود، عرضه داشت آقاجان اگه هزار بار منو بکشن، بدن مو آتیش بزنند خاکسترمو به باد بدن بازم مثه پروانه میام دورت میگردم ....

اما یه عده هم رفتن،صدای پاشون که میومد داشتن میرفتن دل بچه های حسین رو سوزوندن زینب میگفت داداشم غریب داره میشه ... همه دارن میرن ...*

همه رفتن چقدر قافله لشکر دارد

ولی الله ببر غمزه ی اکبر دارد

همه رفتن چه باک از همۀ نامردان

کاروان تکیه به عباس دلاور دارد

همه رفتن غمی نیست که زینب مانده

امشبی را به حرم ناز برادر دارد

همه رفتند و نگفتن که در بین حرم

بین گهواره ربابی علی اصغر دارد

همه رفتند ونماندن و ببینند که تیغ

قصد بوسیدن شش کوشه حنجر دارد

همه رفتن حسین ماند و فقط چند نفر

و حبیبی که به دل شور فراتر دارد

همه رفتن ولی مانده غلام سیهی

که به تن بوی خوش نافه و عنبر دارد

*رفیقا اگه خوب غلامی کنی درخونه ابی عبدالله کاری که حسین با غلام سیاهش کرد با هر کسی از باغلاماش که داره از دنیا میره همون کارو انجام میده ... نمونه شو داریم مرحوم نظام رشتی نوکر خوب ابی عبدالله از همین دسته غلام ها بود یه عمری توبسر افتاده بود یه مرتبه دید دخترش و صدا کرد گفت بیا زیر بغلامو بگیر میخوام رو پا بایستم با تعجب نگاه کرد بابا رو، بابا میخوای روپا بایستی؟ گفت عزیزم مگه نمیبینی اربابم اومده بالاسرم .. به احترام حسین فاطمه میخوام روپا بایستم ..*

همه رفتن ولی مانده غلام سیهی

*این غلام سیاه وقتی داشت اذن میگرفت از ابی عبدالله؛آقا فرمود من تو رو آزادت کردم برو ..

گفت کجا برم یه عمری غلامتی رو کردم آقاجان .. وقتی اجازه گرفت جنگ نمایانی هم کرده این غلام دیده ابی عبدالله از صبح هر کدوم از صحابه رو زمین افتادن حسین رفته بالاسرشون سرشونو رو دامن گرفته .. وقتی رو زمین افتاد به خودش میگفت غلام دیگه توقع بیجا نداشته باش اونا صحابه بودن تو غلام حسین بودی تو با اونا خیلی فرق داری .. تو غلام سیاه حسینی .. یه وقت دید سرش از روزمین بلند شد نگاه کرد دید ابی عبدالله بالاسرشه .. کاری با این غلام کرد که با هیچ کدوم از صحابه شم نکرده فقط با جوونش علی اکبر اینکار رو انجام داد .. دیدن حسین خم شد صورت به صورت غلامش گذاشت ...*

همه رفتند و به گودال ندیدند که دشت

سینه چاک از شرر ناله ی مادر دارد ...

بیا و با من هم سخن باش امشبُ

یا عقیقه ی یمن باش امشبُ

خیلی دلشوره دارم حسین بیا

مهمون خیمۀ من باش امشبُ

میخوام امشبُ یکم گریه کنیم

بیا تو آغوش هم گریه کنیم

بیا امشب تا سحر حرف بزنیم

خاطره هامو بگم گریه کنیم

 یادت بوسه به لب هات میزدم

تسبیح هامو من با دستات میزدم

نذاشتم کم بشه یه مو از سرت

یادت شونه به موهات میزدم

سرروی پرت میذاشتم یادِت

لب روحنجرت میذاشتم یادِت

شب به شب بجای زهرا مادرم

آب بالاسرت میذاشتم یادِت

یادته شب عروسی کردنم

گلوبند بستی به دورگردنم

یادته بعد سه روز ندیدنت

لرزه افتاد به تموم بدنم ...

*ام سلمه اومد در خونه مون ، در زد وقتی درو باز کردم دید دارم به پهنای صورت اشک می ریزم ... عزیزم ،دخترم، زینبم ، آیا با ازدواج با عبدالله ناراحتی، اذیتی .. نه ... عبدالله خیلی مرد خوبیه .. پس چیه قربونت برم ؟!! گفت مادر سه روز حسین مو ندیدم .. من یه لحظه حسینو نمی بینم بهم می ریزم ...*

یادته بالم شدی پرم شدی

مهمون این چشای ترم شدی

*ام سلمه گفت عزیزم چرا گریه میکنی گفت الان داداشتو خبر میکنم ؛ میگه اومدم درخونه ابی عبدالله در زدم دیدم ابی عبدالله داره گریه میکنه ... گفت منم دلتنگ زینبم گفتم اومدم ببرمت خونه ی زینب ..*

زیر آفتاب بودمو تو اومدی

یادته سایبون سرم شدی؟!!

*تا چشمو باز کردم دیدم ابی  عبدالله وایساده، گفتم الهی دورت بگردم کی اومدی؟! چرا بیدارم نکردی ... گفتی زینب ، دیدم آفتاب از روزنه در رو صورتت افتاده، گفتم جلو آفتاب بایستم اذیت نشی ... داداش یادته گفتم یه روز تلافی میکنم هنوز نشده برات تلافی کنم ...

فردا یه موقعی زینب اومد کنار گودال نگاه کرد دید آفتاب رو بدن افتاده گفت حالا برات تلافی میکنم  اما گریه کنا نذاشتن یه مرتبه یه عده با کعب و نی رسیدن ....

هم واست برادری کردم حسین

هم یه عمری خواهری کردم حسین

از غم تو موی من سفید شده

من واسه تو مادری کردم حسین

 *حالا من گردنت حق دارم حسین جان*

 از غم تو میزنم ناله نرو

رفیق پنجاه و چند ساله نرو ...

فردا هر جا که میخوای بری برو

ولی اون طرف که گودال نرو ...

برو یه جا ،جای افتادن باشه

یه جایی که پیش چشم من باشه

برو جایی که شلوغ نشه سرت

جا برای دست و پا زدن باشه ..

 ترسم اینه دست و پا تو بشکنن

یا با نیزه دنده هاتو بشکنن

ترسم اینه پیش چشم دخترت

زیر چکمه ........

چرا به این حرفا دامن میزنم

چرا حرفای نموندن میزنم

به دلم بد افتاده غصه نخور

اصلا این حرفا چیه من میزنم

*ایشالله یه مو هم از سرت کم نمیشه ... حسین من ..

جلو در خیمه ها ایستاده پاسبان خیمه هاس عباس یه وقت دید از دور یه سیاهی داره نزدیک خیمه ها میشه .. گفت هرکجا هستی بایست هر کی هستی وایسا ، اینجا پاسبان خیمه منم ... کسی جرات نداره نزدیک خیمه های برادرم بشه .. یه وقت دید صدا ناله ی آشناست .. صدا زد عباسم من زینبم .. زود دوید خودشو روی پاهای خواهر انداخت .. سیدتی مولاتی خانومم  چرا اومدی ؟! یه امشبو میتونی راحت بخوابی فرمود عباس جان اومدم یه خاطره ای رو برات زنده کنم ،عباس پسر امیرالمومنین،فهمیده چی میخواد زینب بگه،سرشو پایین انداخته عرضه داشت بفرمایین بی بی جان ..

سراپا گوشم،گفت یادته شب بیست و یکم ماه رمضان،وقتی بابام همه رو از تو حجره بیرون کرد،فرمود به جرء بچه های فاطمه کسی نمونه تو هم سر تو انداختی پایین بری .. بله یادمه"

بابام صدات زد عباسم تو نرو قربونت برم من باتو کاردارم .. کنار حسین نشوندت دستتو او دست داداشم گذاشت .. بی بی جان یادمه چرا این حرفا رو میزنی؟! گفت عباس شنیدم امروز برات امان نامه اومده ... آه.. چقد خجالت کشید قمر بنی هاشم ..

عرضه داشت خانوم اجازه بده،امشبو به فردا برسونم ،به اینا نشون میدم که دیگه منو پیش تو خجالت زده نکنند ..(اما رفقا دستای عباس بسته شد نتونست جنگ کنه این خحالت براش موند تازه خجالت دو چندان شد رفت برا بچه ها آب بیاره نتونست سری که رو نیزه زده بودنا میگن هر موقع چشمش به زینب می افتاد چشاشو می بست ) هر موقع چشمش به سکینه می افتاد چشمش و می بست ...*

خدا به آبروی ابی عبدالله و به حق صحابه ی با وفای حسین مخصوصا گل سر سبد لشکر حسین قمر بنی هاشم ، ای خدا فرج امام زمان برسان ...



 



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده خادم الشهداء در 07:26 ب.ظ | نظرات()

                      

شب عاشوراست،یک‌سال مامنتظر می‌مونیم‌ این‌ شب بیاد،ان شاءالله یه جلوه ای از عاشورای حضرت که هر سال تکرار میشه تو عالم نسیمش ما را هم در بر بگیره،ان شاءالله ما هم به امام حسین برسیم؛خدارحمت کنه یه استاد عزیزی،تعبیر از ایشون بود، می فرمود یکی از گریه هایی که من همیشه دارم در این ایام گریه ی خوفه،نگرانم که نکنه فردا روز عاشورا که شد آرزوهای ما،هوس های ما،اون هوس هایی که پنهانش کردیم پشت ظواهرخودمون، سر بر دارن و بین ما و امام حسین فاصله بیاندازه.

خدایی نکرده این هوس ها موجب بشود ما نیایم کنارامام حسین،یا به عکس بیایم توصف مقابل امام حسین،مقابل حضرت تیغ بکشیم، شمشیر بکشیم ،وقتی دنیامون به گرو افتاد مثل مردم کوفه صبح دورو بر مسلم جمع  بشم ،بعد از ظهر وقت مغرب هیشکی دورو بر مسلم نباشه ... خیلی جای نگرانیست،فرصت محرم،فرصت تصمیم های بزرگ گرفتنه، فرصت خود رو به امام حسین رساندنه...

می دونید امشب امام حسین مهلت گرفت ، نوشتند بعضی از مورخین سی و دو نفر ازاون لشکر آمدنداین طرف، امشب امام حسین متحولشون کرد.

این فرصت برا متحول شدن ،برای تصمیم‌های بزرگ گرفتن،برای از دنیا عبورکردن ،برای آماده شدن، برای همراهی سیدالشهداء یک فرصت مغتنمیست،ان شاالله یه جوری باشه که فردا صبح وقتی این دو تا صف مقابل هم می ایستن که این دوتاصفی هستن که تاریخ رو دو دسته کرده،ما احساس کنیم واقعا توصف سیدالشهداییم ،احساس کنیم از همه چیزمون گذشتیم،احساس کنیم حاضریم‌ سپر سیدااشهدا بشیم حضرت نمازبخونن.

شب عاشورا شب این‌تحول عظیم،همه سال رو انسان بایدمراقبت بکنه که مثل امشب این تحول عظیم درانسان اتفاق بیافته.، می دونید امروز بعدازظهر دیگه دشمن تصمیم گرفت روز تاسوعا کار رو یک ‌سره کنه، تاسوعا روزیست که"یوْمٌ حُوصِرَ فِیهِ الْحُسَینُ علیه السلام» حضرت می فرماید : "بِأَبِی الْمُسْتَضْعَفُ الغَریب..." پدرم به فدای اون آقای غریبی که روز عاشورا حلقه محاصره اش کامل شد ...

دشمن هیچ نگرانی نداشت،می دونست دیگه کسی برای حمایت از سیدالشهدا نمیاد، لذا نوشتند فرمان از طرف عمر سعد آمد که جنگ رو شروع بکنید،اگر امام حسین بیعت کرد او رو اسیر کنید،بفرستید و اگر بیعت نکرد سر از بدنش جدا کنید ... اسب بر بدنش بتازید ... لذا مثل امروز بعداز ظهری نوشتند سیدالشهدا بیرون خیمه نشسته بود،شمشیر خود را آماده می کرد برای فردا،لحظه ای خواب گرفت حضرت رو، خواب دید جدش فرمودندکه:به زودی به ما ملحق خواهی شد... درهمین حال صدای همهمه ی دشمن به گوش رسید... به طرف خیمه ها حرکت کردند،زینب کبری تشریف آوردند، برادرخوابیده اید؟!

صدای همهمه ی  دشمن میاد،دشمن به طرف خیمه ها حرکت کرد،حضرت سربرداشتند، فرمودند : خواهرم جدم رو در خواب دیدم؛ فرمود: به زودی به ما ملحق میشید، فرمود: برادرم بیاید ببینید اینا چی میگن؟حضرت ابالفضل آمدند با بیست نفر لشکر در مقابل لشکر دشمن،فرمودند:حرفوتون چیه؟گفتند:از طرف امیرفرمان آمده یاتسلیم یا جنگ! مهلت نیست.برگشتن حضرت ابولفضل فرمودند: آقااینجوری میگن.فرمودند: بهشون بگید حضرت میفرمایند:که امشبو به ما مهلت بدید، میخایم قرآن بخونیم،میدونید من قرآن خواندن ومناجات با خدا و دعا کردن روخیلی دوست میدارم...

امشب رو به مامهلت بدید ...

به هرکیفیتی بود امشب رومهلت گرفتند...این شب حضرت می دونید اقدامات متعددی کرده، همه چیزروآماده کرده برای فردا، شاید همین ساعات شب بود،نوشتند:اصحاب خودشو تو خیمه جمع کرد،حمدوثناء خدا رو گفت، بعد ازحمد وثنا خدا فرمود: من از شما گله ندارم،من اصحابی بهتر از شما نمیشناسم، اهلبیتی بهتر از اهلبیت خودم نمیشناسم، اما در عین حال من بیعتم رو از شما برداشتم، این دشمن با من کارداره، بفهمد شما دارین منو تنها میگذارید خوشحال میشن، شب رو مرکب کنید،دست مردان بنی هاشمم بگیریدازاین بیابان برید ...

خوب میدونید جواب های فوق العاده داده شد،یه جمله بود قمربنی هاشم فرمود که یک کتابه، فرمودما شمارو بگذاریم بریم تو دنیا زنده بمانیم؟!! برای زندگی دنیازنده بمانیم؟!شما رو رها کنیم کجابریم؟! شما روبا دنیا عوض کنیم ما رو دارید از در خانه خودتون به طرف دنیا میفرستید آقا...

بعد دیگه اصحاب شروع کردند، مسلم بن عوسجه بود،زهیربود، سعیدبن عبدالله بود،هرکدام یک جور یکی عرض کردآقاجان ظاهرا مسلم بن عوسجه ست،تاشمشیردردست ماست می جنگیم اگراسلحه نداشتیم باسنگ می جنگیم تادر رکاب شمابه شهادت برسیم،چه جوری شمارورهاکنیم؟! ...

سعیدبن عبدالله عرض کرد:ای آقا ای کاش منو می کشتند،میسوزاندند، خاکسترم روبه باد میدادند، دوباره زنده میشدم و هفتاد بار تکرار میشد و هفتاد بار در رکاب شمابه شهادت میرسیدیم، اینکه یک بار جان دادن، یه جان رو برداریم بریم؟

زهیر عرض کرد: ای کاش ما هزار جان داشتیم هزار بار در مقابل شماکشته میشدیم،امتحان روپس دادند،حضرت بهشون فرمود: فردا همه به شهادت میرسیم،مقاماتشون رو بهشون نشون داد آمادشون کرد،اونها را آماده کرد ..

نوبت به اهل حرم رسید، امام سجاد فرمودند:

من در خیمه بودم، عمه ام پیش من بود،پدرم این اشعاررومیخودند: "یادَهرُاُفٍّ لَک مِن خلیل..."

اشعاری که بوی مرگ می دهد،بوی اعراض ازدنیامیده،حضرت شهادت خودش رو خبر می داد؛ من متوجه شدم،خودم روکنترل کردم... دیدم نه! پدرم اشعار رو تکرار کردن... گویا باعمه ام کاردارن، وقتی عمه ام متوجه شد، سراسیمه ازخیمه بیرون دوید،آمد محضرامام حسین، چی میگی برادرم؟! ای کاش مرده بودم...گویا الان جد و پدر و مادر و برادرم رو دارم ازدست میدهم!حضرت فرمود:خواهرم صبرکن شیطان حلمتون نبره... اهل آسمانهامی میرند، اهل زمین همه می میرند،پدرم از من بهتر بود از دنیا رفت، مادرم از من بهتر بود ... برادرم ازمن بهتربود ... همه اقتدا به جدم کردند ... منم ازدنیا میرم

 زینب کبری متوجه شدند مثل اینکه مسئله قطعی ست،بیتاب شد،عرض کرد آقا من ازحرف شما نگرانم... شما وعده ی قطعی به من میدید! حضرت آرامشون کردند،دعوتشون کردند به آرامش... اونها رو آماده کردند، بعدصحنه جنگ رو حضرت آرایش دادن ... امشب، میدانید دستور دادند خیمه ها رو به هم نزدیک کنید، پشت خیمه ها رو حضرت دستور دادند خندق کندند، فردا صبح هم آتش روشن کردند تو این خندق تا کسی ازپشت سر به خیمه ها نتواند حمله بکند،یک مسیر پیش رو باز بود برا رفت و آمد ...

نیمه شب این راوی می گه من دیدم حضرت از خیمه بیرون آمد، صحنه کربلا رو زیر نظر داره، صحنه فردا رو که مبادا کمین گاهی باشه، حادثه ی سختی پیش بیاد ... میگه دیدم در ضمن حضرت گاهی میشینند این خارهای سر راه رو از خیمه ها دور می کنند ...

شب تاصبح به عبادت گذشت‌" لَهُمْ دَوِی كَدَوِی النَّحْلِ..."  مثل زنبورهای عسل زمزمشون تو این بیابان پیچیده بود "مَا بَینَ رَاكِعٍ وَ سَاجِدٍ وَ قَائِمٍ وَ قَاعِد..."

یکی قرآن میخواند،یکی مناجات می کرد،یکی نمازمیخواند،صدای قرآن خوندن امام حسین تو این بیابان پیچیده بود . نوشتند سی و دو نفر همینجوری آمدند سراغ امام حسین ، وقتی صحنه ی شب عاشورای امام حسین رو با شب دشمن مقایسه کردند. امشب گذشت، فردا صبح در آغاز صبح نقل اینه حضرت نماز رو با شهدای کربلا و اصحابشون خوندند و عمرسعد با لشکر خودش خوند، بعد دو تا صف مقابل هم آراسته شدن، عمرسعد روکرد به لشکر خودش "یاخیل الله ارکبی.." لعنت خدا بر شما جمله ای که وجود مقدس نبی اکرم در جنگ ها میفرمود "یاخیل الله ارکبی.." آماده بشید ..‌.

حضرت هم لشکر خود را آرایش داد،او لشکر خودشو آرایش داد، حضرت هم همین جمعیت اندک رو میمنه براش درست کردند،میسره براش درست کردند،فرماندهی یکی به حبیب یکی به زهیر، قلب لشکرو فرماندهی کل لشکر و به وجود مقدس قمربنی هاشم دادند.

نوشتند همون سرصبح با تیراندازی از راه دور تعداد زیادی از لشکرحضرت- تا یک سوم هم نوشتند-به شهادت رسیدند ... مقاومت کردند ... استقامت کردند ... دشمن رو وادار به عقب نشینی کردند ... وجود مقدس قمربنی هاشم دوباره لشکر رو آرایش داد،ازمحاصره بیرون آورد،بعد از تیراندازی هجوم دسته جمعی آوردن به لشکرامام حسین ... حضرت لشکر رو حفظ کرد؛ دوباره آرایششون داد؛جنگ تن به تن شروع شد، خب همه اصحاب رفتند یک به یک ... حبیب رفت... زهیررفت... دیگران رفتند... هنگام ظهرشد؛ حضرت نماز ظهر شونو مثل ظاهرا به روش نماز درجنگ خوندن ... نمیدونم نماز عصر رونقل نشده. نماز ظهر و حضرت خوندن با اصحابشون ... بعد از نماز دیگه حلقه ی محاصره خیلی تنگ شد ... به سرعت کارپیش رفت... اصحاب به شهادت رسیدند ... نوبت به بنی هاشم رسید ... بنی هاشمم یک به یک رفتند ... حضرت یکی یکی آمد تو میدان ؛ اینها رو جمع کرد، برگرداند به خیمه ها... آخرینش ملاحظه فرمودید قمربنی هاشم بود ...آمد کنار علقمه... وقتی ازکنار علقمه برگشت ،دیگه خودش آرام آرام آماده ی رزم ومیدان رفتن شد ... خودش روبه خیمه هاش نزدیک کرد ... شاید همینطوری که سوار مرکب بود،ازمرکب پیاده نشد ... از بیرون خیمه ها عزیزان! زینب ،رباب، ام کلثوم ،سکینه "الیکن من السلام "عزیزانم خداحافظ ... نمیدانم در این لحن امام حسین چه افتاده بود؟! همه فهمیدند این آخرین دیدار با امام حسینِ ... لذا سراسیمه از خیمه بیرون ریختند ... دور امام حسین حلقه زدند ... تلاش می کنند مانع امام حسین بشن ... هرچه بیشتر حضرت رو زیارت کنند ... به بهانه های مختلف هرکی دامنشو میگیره دیگه رهانمیکند .... نمیدونم عنایت میکنید چقدر امام حسین مبتلاست ... رحمة الله الواسعه است ... چه جوری تو این لحظات آخر بچه هاشو وداع کنه؟! خداحافظی کنه؟!نمیخواد آزار ببینند .. نمیخواد بهشون کم محبتی بشه ... هرکی هم دامنشو میگیرد رها نمیکنه ... یکی عرضه می دارد: بابا! "رُدِّنا الی حرم جَدِّنا..." اگرمیخای بری میدان مارو به مدینه برگردان ... یکی سوال میکنه بابا واقعا آماده مرگ شدی؟

"واِستَسلَمتَ لِلموت..."  یکی عرضه میدارد:بابا! در میان این یک بیابان لشکر ما رو به که میسپاری؟ حضرت بامحبت جوابشون رو داد... یک به یک عزیزانم شما رو به خدای متعال میسپارم ... خداحامی شماست ... محافظ شماست ...من که برم بعد از من دشمنه ...اسارته ... سختیه ... همسفر با دشمنا میشید ... گرسنگیست ... تلخ کامیست، زخم زبانه، مبادا حرفی بزنید خدا ناراضی بشود،عزیزانم صبرکنید،خداعزت شمارو حفظ میکنه،خدا حامی شماست،اسیر میشید،ولی خداعزتتون رومحافظت میکنه...

آرامشون کرد، درحال صحبت کردن بود، خیمه هاشو تیرباران کردن... لذا دیگه نتونست بماند ... به سرعت از خیمه هاش میخواست فاصله بگیره... فرمود: خواهرم منو کمک کن... اهل بیت رو ببر توحرم... بی بی زینب کمک کرد... بغل بازکرد بامحبت -دختر امیرالمومنین- برد همه رو تو خیمه ... آرامشون کرد

فرمود:عزیزانم پرده خیمه رو بیاندازید؛دیگه بیرون نیاید...برا شما تو این بیابان محرمی باقی نمانده...سواربرمرکب میخواست به طرف میدان حرکت کنه دید ذوالجناح حرکت نمیکند...

نگاه کرد دید دخترش مقابل اسب ایستاده... مثل ابر بهاری اشک میریزد... دخترم مطلبی داری؟ عرضه داشت آری بابا... ازاسب پیاده شو؛ رو زمین بنشین تا منو تو دامن ننشانی، نمیگم خواستم چیه! حضرت پیاده شد،دختر رو دامن نشاند ... عرض کرد: بابا یادته چجوری دست نوازش رو سر دخترمسلم کشیدی؟ این آخرین دیدار من و توست،میدانم... میشه دست محبت رو سر من بکشی بابا؟ فرمود: دخترم! دختر مسلم باباشو از دست داده بود،تو هنوز بابات زندست... تامن زنده ام اینجور گریه نکن ... دل باباتو نسوزان... دل باباتو آتش نزن ... دخترو آرام کرد ... ازجلو اسب کنار رفت...

به طرف میدان حرکت کرد.... چند قدم رفته بود دید یه نفر از پشت سر میدوه... هی صدا میزند : مهلاََمهلا ... یابن الزهرا ...

آهسته رو ... آهسته تر

کرده وصیت مادرت

دروقت میدان رفتنت

بوسم به جایش حنجرت

آهسته رو...آهسته تر...

حضرت توقف کرد، خواهر به وصیت مادر عمل کرد... ولی دست ازامام حسین برنمیداشت ... دربعضی مقاتل اینجور نقل کردند : تا چند بار حضرت خواهر رو راضی کرد،فرستاد تو خیمه...

به طرف میدان رفت دید باز دوباره ازخیمه بیرون آمده... میدود ... نمیدنم چه گفت به خواهرش که خواهرآرام گرفت ... شنیدید تو آخرین لحظات نبی اکرم،بی بی خیلی گریه میکرد ... حضرت یه جمله آرام درگوش فاطمه گفت آرام شد ... نمیدونم چی گفت به خواهرش زینب، فرمود: خواهرم نگران نباش باسر همراهیتون میکنم... نمیدانم، خواهرم نگران نباش... عمر تو بعد از من به دنیا طولانی نیست ... هرچه بود اشاره کرد به قلب خواهر... آرامش کرد... عرض کرد آقا میخوای بری، برو ...

رفت میدان ... دیگه خواهر امام حسین رو ندید تا اون لحظه ای که آمد بالای تل زینبیه ... امام زمان ان شاالله اجازه میدید... شب عاشوراست یه سر بریم تو گودی قتلگاه ... نگاه کرد ... یااباعبدالله! ای کاش از حرم نیامده بودند بالای تل زینبیه... یه لحظه ای رسیدن تعبیر زیارت ناحیه اینه" بَرَزْنَ النِساءِ من الخُدور،ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُود..." ای کاش توفیق میدادی پای هرجمله اش یه عمرگریه میکردیم... اشک میریختیم ...

"لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِرات، وَ بِالْعَویلِ داعِیات، وَ بَعْدَالْعِزِّ مُذَلَّلات،(باهمین حال آمدند) وَ إِلى مَصْرَعِک َ مُبادِرات..."جمله آخرم باشه تمام مصیبت من ... وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِکَ ِ...




!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده خادم الشهداء در 07:18 ب.ظ | نظرات()

                   

صلی الله علیک یا اباعبدالله ...

خودتون امروز روضه خوان باشید ،من فقط کتاب میخونم،هیچی مثل این کلمات رو دل اثر نمیگذاره،مقتل الحسین عبدالرزاق مقرم از مقاتل معتبر هست رو میخوام میگم

*وقتی همه به شهادت رسیدند امام حسین ع به بالین اباالفضل رفت،عباس هم به شهادت رسید، حالا داره برمیگرده*

وقتی حضرت ابالفضل ع شهید شد و امام ع از کنار بدن قطعه قطعه شده ی عباس بلند شد،نگاهی به خیمه ها کرد،دید کسی نیست تا او را یاری کند،زیرا تمام یاران و اهلبیتش با بدن های قطعه قطعه شده و بدون سر روی زمین افتاده بودند ...و از طرفی صدای گریه و شیون زنان و کودکان در خیمه ها بلند شده بود ،با صدای بلند،به قسمی که همه بشنوند حسین ناله زد:

هل من ناصر ینصرنی؟!

هل مِن معین یعیننی؟!

هل مِن ذابِّ یَذُبُّ عن حرم الله و حرم رسوله؟!

هل مِن مغیثِِ یرضُ الله فی اِغاثَتِنا؟!

آیا کسی هست مرا یاری کنه؟

با شنیدن استغاثه ی امام،صدای گریه و شیون زنان و کودکان از خیمه ها بلند شد،در همین هنگام امام سجاد در خیمه ها بود،تنهایی و بی کسی پدر را دید،از جای برخاست،ازشدت ضعف و ناتوانی و بیماری نتوانست به سمت گودی قتلگاه و میدان جنگ برگردد،اما به زحمت و سختی و عصا به دست در حالیکه شمشیر روی زمین کشیده میشد،از خیمه ها به سمت میدان حرکت کرد، امام علیه السلام به محض دیدن امام سجاد رو کردند به ایشان و فرمودند: خواهرم علی رو برگردون !

با شهادت او دودمان آل محمد منقرض میشود ،پس از آنکه امام سجاد رو به خیمه ها برگرداندند ، امام در میان خیمه در کنار زنان و خواهران و این بی بی ها حاضر شد،در حالیکه جامه ای از خز سیه فام پوشیده، عمامه ای گلگون بر سر نهاده،تحت الحنک آن را به دو طرف آویزان کرده، شمشیر پیغمبر و عبای پیغمبر را در برگرفته،آمد تا با اهل حرم وداع کند، ضمن وداع و خداحافظی درخواست کرد که جامه ای برایش تهیه کنند که هیچ کس را در آن رغبتی نباشد ، میخواست آن را زیر جامه هایش بپوشد،تا پس از شهادت بدنش را برهنه نگذارند ... یک پیراهن کهنه و یک شلوار سیاه کهنه برای حضرت آوردند،اما دیدند حسین با خنجر آن را سوراخ سوراخ کرد،آن را نیز شکافت و زیر لباس هایش پوشید تا آن را نربایند و بدنش را بدون ساتر برهنه نگذارد ..

 امام شروع به جنگ کرد،جنگ سختی در گرفت، دست به حمله میزد،کسی در برابرش نمی ایستاد و تمام آن ها همچون بزغاله فرار میکردند،پسرسعد که این وضعیت را مشاهده کرد،بر سپاهیان خود نعره زد:مگر نمیدانید این شخص فرزند کسیست که دلش آکنده از علم و ایمان به خداست؟

مگر نمیدانید او فرزند کسیست که پدرش دمار از روزگار عرب درآورده و کسی نتوانست با او بجنگد و او را شکست دهد؟شما نمیتوانید با او تن به تن بحنگید،اگر بخواهید موفق شوید باید از هر سو دسته جمعی به سوی او یورش آورید، پس از صدور این فرمان از ناحیه ی عمرسعد،چهارهزار تیرانداز ماهر حمله را به سمت خیمه و خرگاه حسین آغاز کردند، وقتی امام علیه السلام،آن یورش ناجوانمردانه ی سپاهیان عمرسعد را مشاهده کرد،بلند فرمود:

"یا شیعةَ آل ابی سفیان! اِن لَم یَکُن لکم دینُُ و کنتم لا تَخافونَ المعاد،فکونوا احراراََ فی دنیاکم"

مرد نیستید و ایمان به قیامت ندارید،لااقل در دنیا مرد باشید،اگر دین ندارید لااقل مرد باشید.

شمر صدای او را شنید و گفت:ای پسرفاطمه! چه میگویی؟!

*اینو سربسته میگم:اگر در معرکه ی جنگ کسی رو به اسم مادرش صدا بزنند یعنی دارن به او فحش میدن..*

امام علیه السلام فرمود : من با شما میجنگم و شما با من میجنگید ، زنان و کودکان جرم و گناهی ندارند،پس جلوی این دیوانه های بی شرم و گستاختان را بگیرید و نگذارید مادامی که من زنده ام متعرض اهلبیت من شوند،شمر گفت: راست میگویی! دستور داد سپاهیان از حرم امام برگردند و حمله را متوجه خود امام کنند ، نبرد سختی در گرفت،بر اثر نبرد سخت و گرمی فوق العاده هوا به شدت امام تشنه شد،تشنگی و گرسنگی و خستگی بر او غلبه کرد.

پس از آنکه امام به خیمه ها رسید و ملاحظه کرد که ساکنان در خیمه ها همه سالمندند مجدد با آن ها وداع کرد و خداحافظی نمود ، همه را امر به صبر کرد،آن گاه جامه ای پوشید و خطاب به اهل حرم این جمله را کرد:

"اِستَعِدّوا لِلبَلاء "خودتان را آماده کنید که بلای عظیمی در انتظار شماست ...







!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده خادم الشهداء در 07:12 ب.ظ | نظرات()


گاهی به پشت و پهلو،گاهی به شانه میزد

گردیده بود قنفذ همدست با مغیره

او با غلاف شمشیر،این تازیانه میزد..‌‌‌.*آقا شروع کرد شکایت کردن: "اللَّهُمَّ إِنِّی أَشْکُو إِلَیْکَ مَا یُفْعَلُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِیِّکَ" "بیین با پسر دختر پیغمبرت چه میکنند؟

" ثُمَّ اقْتَطَعُوا الْعَبَّاسَ عَنْهُ "اینجا راوی میگه بین امام حسین و حضرت عباس  حائل شدند،عباس رو ازش جدا کردند"وَ أَحَاطُوا بِهِ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ "دور علمدار رو گرفتند "حَتَّى قَتَلُوهُ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ "علمدارش رو کشتند؛*آقا چه کرد؟سید میگه:"فَبَکَى الْحُسَیْنُ ع لِقَتْلِهِ بُکَاءً شَدِیداً"آقا بشدت گریه کرد؛ "قَالَ الرَّاوِی: ثُمَّ إِنَّ الْحُسَیْنَ علیه السلام دَعَا النَّاسَ إِلَى الْبِرَازِ "اینجا دیگه خودش وارد میدان شد؛مردم را به مبارزه دعوت کرد؛"فَلَمْ یَزَلْ‏ یَقْتُلُ کُلَّ مَنْ بَرَزَ إِلَیْهِ "هر کسی که به میدان می آمد آقای ما به درک واصلش میکرد؛" حَتَّى قَتَلَ مَقْتَلَةً عَظِیمَةً "آقا مقتل راه انداخت؛خیلیاشون رو به جهنم فرستاد؛بلند بلند این اشعار رو زیر لب زمزمه میکرد:

"الْقَتْلُ أَوْلَى مِنْ رُکُوبِ الْعَارِ"کشته شدن بهتر از تن دادن به ذلته...

*حسین کشته شد که ما ذلیل نشیم،حسین کشته شد که به ما یاد بده مومن غریب میشه،مظلوم میشه ولی ذلیل نمیشه؛صدای هیهات من الذله رو در تاریخ ماندگار کرد*

"الْقَتْلُ أَوْلَى مِنْ رُکُوبِ الْعَارِ

وَ الْعَارُ أَوْلَى مِنْ دُخُولِ النَّارِ"

اینکه آدم ذلیل بشه بهتر ازاینه که وارد جهنم بشه.

راوی میگه:"وَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ مَکْثُوراً "در عمرم آدم رنج دیده و مصیبت کشیده  اینطور ندیده بودم" وَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ مَکْثُوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ أَهْلُ بَیْتِهِ وَ أَصْحَابُهُ " بچه هاشو کشته باشن،اهلبیتش رو کشته باشن،خاندان و اصحابش رو کشته باشن"أَرْبَطَ جَأْشاً مِنْهُ "این چنین دلیرانه به صف بزنه"وَ إِنْ کَانَتِ الرِّجَالُ لَتَشُدُّ عَلَیْهِ فَیَشُدُّ عَلَیْهَا بِسَیْفِهِ فَیَنْکَشِفُ عَنْهُ انْکِشَافَ الْمِعْزَى إِذَا شَدَّ فِیهِ الذِّئْبُ "میگه آقا چنان حمله میکرد،چنان با شمشیر به صف دشمن میزدمثل گله ی بز در برابر گرگ اینا پراکنده میشدند؛"وَ لَقَدْ کَانَ یَحْمِلُ فِیهِمْ "حمله میکرد* اما تعداد داره بالا میره*" وَ لَقَدْ تَکَمَّلُوا ثَلَاثِینَ أَلْفاً "*چند نفر به یک نفر؟!*سی هزار نفر تکمیل شدند"فَیُهْزَمُونَ بَیْنَ یَدَیْهِ کَأَنَّهُمُ الْجَرَادُ الْمُنْتَشِرُ "در مقابل آقا به هزیمت میرفتند،مثل ملخهای پراکنده شده؛"ثُمَّ یَرْجِعُ إِلَى مَرْکَزِهِ "میرفت کر و فر میکرد،برمیگشت به قلب میدان؛*آخه زن ها قوت قلب میخوان،"وَ هُوَ یَقُولُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ"*زینب این صداتو خیلی دوست داره...خیمه ها دوباره آروم میشد"قَالَ الرَّاوِی وَ لَمْ یَزَلْ علیه السلام  یُقَاتِلُهُمْ "آقا پیوسته میجنگید"حَتَّى حَالُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَحْلِهِ"یه وقت بین امام حسین و خیمه ها جدایی انداختند؛" فَصَاحَ‏ وَیْلَکُمْ یَا شِیعَةَ آلِ أَبِی سُفْیَانَ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِینٌ وَ کُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ "اگه دین ندارید،اگه از معاد نمیترسید؛"فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُمْ "آزاد مرد باشید؛"وَ ارْجِعُوا إِلَى أَحْسَابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَباً کَمَا تَزْعُمُونَ "اگه فکر میکنید عربید؛*مسلمون که نیستید؛دین هم که ندارید؛آزاده هم نیستید؛اگه یه  ذره رگ عربی تو وجودتون هست؛به  حسبتون برگردید*"قَالَ: فَنَادَاهُ شِمْرٌ لَعَنَهُ اللَّهُ "صدای نحسش رو بلند کرد:"مَا تَقُولُ یَا ابْنَ فَاطِمَةَ "چی میخوای؟"فَقَالَ إِنِّی أَقُولُ أُقَاتِلُکُمْ وَ تُقَاتِلُونَنِی"من دارم با شما میجنگم؛شما با من میجنگید؛" وَ النِّسَاءُ لَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُنَاحٌ "زن ها گناهی نکردند؛"فَامْنَعُوا عُتَاتَکُمْ وَ جُهَّالَکُمْ وَ طُغَاتَکُمْ مِنَ التَّعَرُّضِ لِحَرَمِی مَا دُمْتُ حَیّاً"به این نفهما،به این جاهلابگو برگردند تا من زنده ام به حرمم متعرض نشید" فَقَالَ شِمْرٌ لَعَنَهُ اللَّهُ لَکَ ذَلِکَ یَا ابْنَ فَاطِمَةَ"شمر گفت:باشه*حاج آقا مجتبی خدا رحمتت کنه! هروقت این عبارت رو میخونم یادم میفته؛میفرمود:اونایی که کربلا بودن از اوناییکه مدینه اومدن در خونه ی علی بهتر بودن پسر زهرا صدا زد من زنده ام با زن و بچم چی کار داری؟



!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده خادم الشهداء در 10:17 ق.ظ | نظرات()


اون نامردا اومدن در خونه ی زهرا؛فَدَعا بالحُطم؛گفت:هیزم بیارید،میخوام خونه رو بسوزونم؛میخوام اهل خونه رو بسوزونم؛مردم تعجب کردند! ان فیها فاطمه! تو این خانه فاطمه ست؛قال: و اِن...و ان...اگه زهرا باشه هم میسوزونم...

دشمن از کنار خیمه ها برگشت؛اما حسین جان! نبودی غروب چه کردند با خیمه ها "فَقَصَدُوهُ بِالْحَرْبِ فَجَعَلَ یَحْمِلُ عَلَیْهِمْ وَ یَحْمِلُونَ عَلَیْهِ"آقا حمله میکرد،دشمن حمله میکرد" وَ هُوَ فِی ذَلِکَ یَطْلُبُ شَرْبَةً مِنْ مَاءٍ فَلَا یُجْدِی "دنبال یه جرعخ آب بود؛*اینجای مقتل عجیبه... عجیبه... عجیبه...روایت میگه اینجا

"حَتَّى أَصَابَهُ اثْنَتَانِ وَ سَبْعُونَ جِرَاحَةً "هفتادو دو زخم به بدن مبارکش بود"فَوَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً "خسته شد...آقا ایستاد"وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ "دیگه از جنگیدن خسته شده بود"فَبَیْنَا هُوَ وَاقِفٌ "همینطور که ایستاده بود"إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلَى جَبْهَتِهِ "سنگی آمد به پیشانی مبارکش اصابت کرد"فَأَخَذَ الثَّوْبَ لِیَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ جَبْهَتِهِ "پیراهن رو بالا زد خون های پیشانی را پاک کنه*اون سینه ی محمدی دیده شد...*"فَأَتَاهُ سَهْمٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ"یه تیری اومد؛هم مسموم بود،هم سه شعبه بود" فَوَقَعَ عَلَى قَلْبِهِ "تیر به قلبش خورد؛"فَقَالَ علیه السلام بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ- وَ قَالَ "سر به آسمان بلند کرد"إِلَهِی أَنْتَ تَعْلَمُ "خدایا تو میدونی "أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلًا "دارند مردی رو میکشند"لَیْسَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ بِنْتِ نَبِیٍّ غَیْرُهُ "غیر از من روی زمین کسی پسر دخترپیغمبر نیست"ثُمَّ أَخَذَ السَّهْمَ فَأَخْرَجَهُ مِنْ وَرَاءِ ظَهْرِهِ "آقای ما دست به کمر برد تیر رو  از پشت سر بیرون آورد "فَانْبَعَثَ الدَّمُ کَأَنَّهُ مِیزَابٌ"مثل ناودون خون فوران کرد..؛*بکش ما رو ...قلبمون داره می ایسته حسین...زینبت چی کشید...؟!دخترات چه میکردند.‌.؟! آخ...آخ...این خونی که از بدنش رفت توان آقای مارو تحلیل برد"فَضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ وَ وَقَفَ "ضعیف شد؛ایستاد؛"فَکُلَّمَا أَتَاهُ رَجُلٌ انْصَرَفَ عَنْهُ "بعضیا هوس میکردند بیان کارش رو تمام کنند؛پشیمون میشدند؛" کَرَاهَةَ أَنْ یَلْقَى الله بدمه"میگفتند بذار بدتر از ما بیاد کارش رو تمام کنه؛ "حتی جاء رَجُلٌ مِنْ کِنْدَةَ "یه مرد ملعونب اومد"یُقَالُ لَهُ مَالِکُ بْنُ الْیُسْرِ"این ملعون مالک بن یسر دو کار کرد؛اولا :"فَشَتَمَ الْحُسَیْنَ "یه ناسزایی به آقا گفت"وَ ضَرَبَهُ عَلَى رَأْسِهِ الشَّرِیفِ بِالسَّیْفِ "چنان با شمشیر به سرش زد"فَقَطَعَ الْبُرْنُسَ"کلاه خودش شکافت" وَ وَصَلَ السَّیْفُ إِلَى رَأْسِهِ"شمشیر به سر رسید؛" فَامْتَلَأَ الْبُرْنُسُ دَماً."کلاه خود پر خون شد؛"قَالَ الرَّاوِی:فَاسْتَدْعَى الْحُسَیْنُ ع بِخِرْقَةٍ فَشَدَّ بِهَا  رَأْسَهُ"نمیدونم کی براش کهنه پارچه آورد! سرش رو بست "وَ اسْتَدْعَى‏ بِقَلَنْسُوَةٍ فَلَبِسَهَا"کلاهی خواست،به سر گذاشت؛عمامه بست" وَ اعْتَمَّ فَلَبِثُوا هُنَیْئَةً "یه ذره راحتش گذاشتن؛"ثُمَّ عَادُوا إِلَیْهِ وَ أَحَاطُوا بِهِ  مِن کلِّ جانب"دوباره دورش شلوغ شد"*یه اتفاقاتی افتاد که نمیگم؛ولی فقط همین رو بگم که نمیدونم آقایی که با اون وضع افتاده بودچطور خودش رو به بالای اسب کشید...!! "و لَمَّا أُثْخِنَ الْحُسَیْنُ ع بِالْجِرَاحِ "وقتی جراحاتش زیاد شد"وَ بَقِیَ کَالْقُنْفُذِ"بدنش مثل خارپشت شد؛یه ملعونی آمد؛ "طَعَنَهُ صَالِحُ بْنُ وَهْبٍ الْمُرِّیُّ عَلَى خَاصِرَتِهِ طَعْنَةً

"چنان ضربه ای به پشتش زد"فَسَقَطَ الْحُسَیْنُ ع عَنْ فَرَسِهِ إِلَى الْأَرْضِ"از روی اسب با صورت به زمین افتاد"عَلَى خَدِّهِ الْأَیْمَنِ"*ای خدالتریب...یه چیزایی رو نمیگم...یا صاحب الزمان من رو ببخش...آقا روی زمین افتاد،هی می افتاد،هی بلند میشد*"وَ ضَرَبَهُ آخَرٌ عَلَى عَاتِقِهِ الْمُقَدَّسِ بِالسَّیْفِ ضَرْبَةً "نامرد یه ضربه ای به دوشش زد...؛"کَبَا ع بِهَا لِوَجْهِهِ "دوباره با صورت به زمین افتاد؛*این یه جمله رو میخواستم بگم:*"وَ کَانَ قَدْ أَعْیَا "آقا به زحمت مینشست "وَ جَعَلَ یَنُوءُ وَ یُکِبُّ "سینه خیز میرفت...

حسییین ...

آخر ای مظلوم فریادی بزن

ای عزیز فاطمه دادی بزن

یا ز دست قاتلت خنجر بگیر

یا ره گودال بر مادر ...

هنوز سر رو جدا نکردن ... خیلی کارای دیگه مونده که این نانجیبا انجام بدن ... من یه دونشو بگم:

یک نفر سنگ کین به رویت زد۲

دیگری نیزه بر گلویت ....

حسین........

دانلود روضه




!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده خادم الشهداء در 10:16 ق.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم