سئو سایت حرفه ای

بابُ الحرم" پایگاه متن روضه و اشعارمذهبی"ویژه مداحان - مطالب ابر اسارت خاندان اهلبیت
امام صادق (علیه السّلام) می فرمایند : هر کس به خاطر مظلومیّت ما اندوهگین شود نَفَس های او در این حالت تسبیح ، و غمش عبادت حساب می شود ، در ادامه فرمودند : این روایت را با طلا باید نوشت و باز می فرمایند:هر کس که مصیبت ما نزد او بیان شود اشک چشمش جاری گردد هر چند به اندازه بال پشه ای باشد خداوند گناهان او را اگرچه به اندازه کف دریا زیاد باشد می آمرزد.
درباره ما
!!استفاده تجاری از اشعار در کتاب های مداحی و نرم افزارها مورد رضایت نیست
اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد
هر گونه کپی برداری تجاری از متن روضه و اشعار شرعا و قانونا حرام و مورد رضایت نیست!!
.
.
.
!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .!!
.
.
.
"اگر برای رضای خداوند متعال این پایگاه ایجاد شده است، پس هرگونه كپی برداری به جز تجاری از مطالب آن بلامانع می باشد"

*نشر این آثار که ثمره ی ساعت ها تلاش بی وقفه در تدوین ، تایپ ، جمع آوری مطالب توسط خادمین این کانال بوده ، برای مقاصد تجاری و مادی شرعا حرام بوده ولی در غیر این صورت نشر کاملا آزاد می باشد.*

«لازم به ذكر است، هزینه تایپ این اشعار توسط یكی از خادمین اهلبیت علیهم السلام تأمین و ایشان فقط از شما مداحان عزیز، در قبال استفاده از این مطالب ، خواستار دعا برای تعجیل در ظهور گل سرسبد عالم خلقت، حضرت بقیةالله اعظم حجة بن الحسن العسكری عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشند»

*شما هم می توانید با تایپ اشعارمذهبی و متن روضه ها و ارسال آن به ایمیل و یا با درج آنها در قسمت نظرات ، اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید*


"منابع استفاده شده در این پایگاه تا كنون عبارتند از : كتب گلچین احمدی تألیف ذبیح‌الله احمدی‌گورجی ،كتب ناله های جانسوز عاشقان تألیف عدنانی ساداتی سید عبدالمالك، متن نوحه سی دی های مؤسسه نرم افزاری كوثر،كتاب58 مجلس روضه در عزای اهل بیت ، نوشته ی روح الله گائینی و...... "


آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
نویسندگان
پیوندهای روزانه
برچسب‌ها
حمایت از ما
بابُ الحرم"                                           پایگاه متن روضه و اشعارمذهبی"ویژه مداحان
دیگر امکانات



برای ورود به هر یک از شبکه‌های اجتماعی و دنبال کردن صفحه ما

 کافی است بر روی آیکن‌های زیر کلیک کنید.


      



از کربلایت زخمی و بی بال رفتم
با چشم هایی تار از گودال رفتم

از حال و روزت بی خبر بودم برادر
با شمر و خولی همسفر بودم برادر

با چادری خاکی سر بازار رفتم
با دستِ خالی جنگ آن اغیار رفتم

زخم زبان از شهر پر نیرنگ خوردم
در کوفه از شاگردهایم سنگ خوردم
__________

سر عاشق شدن فلک شده ام
نکند مثله من گناه کنید
برده آورده اند تا بخرد
سر و رویِ مرا سیاه کنید
اشتباهاً مرا پذیرفتند
پس شما نیز اشتباه کنید
بنویسید نام خویش را نوکر
بعد از آن کارِ پادشاه کنید
بدنم را شبی که من مُردَم
لحظه ای رو به قتلگاه کنید
کفنم را درآورید و سپس
گریه بر بوریایِ شاه کنید
شب بی گریه من نمی خواهم
بعدِ مردن کفن نمی خواهم ..

شاعر: علی اکبر لطیفیان
__________

از ازدحام کوچه ها ترسید زینب
از هم محلی کم محلی دید زینب

همسایه ای داغِ دلم را تازه میکرد
چادر نمازم را سرش اندازه میکرد

خاکستر غم بر سر من ریخت کوفه
خورشید را از شاخه ای آویخت کوفه

رفتم برای ماندن اسلام رفتم
با آستینی پاره شهر شام رفتم

از راه های سخت و بی برگشت رفتم
با دست هایِ بسته پایِ تشت رفتم

از شعله ها خاکسترت را پس گرفتم
از خیزران آخر سرت را پس گرفتم ..

شاعر : وحیدقاسمی

*صلی الله علیک یا سیدنا الغریب ، سیدنا المظلوم ..  سید العطشان .. 
سیدنا العریان .. یا مظلوم یا اباعبدالله ... 
دست به سر گذاشت از خیمه گاه به سمت قتلگاه می دوید ..هی صدا میزد :*

تو چه کردی میان میدان شمر
پاشو از  رویِ جسم بی جان شمر
چکمه ات را نزن به دندان شمر
پاشو  ورنه شوی پشیمان شمر
تو که دستِ بریدنت تند است
این که برداشتی کمی کُند است

شاعر : مسعود یوسف پور





!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 01:39 ب.ظ | نظرات()

نمی دانم چه بر سر خامۀ عنبر فشان دارد
که خواهد سّری از اسرارِ پنهانی عیان دارد
به مدح دخترِ زهرا مگر خواهد سخن گوید
که با نغمات منصوری انا الحق بر زبان دارد
به آهنگِ حسینی مدحِ بانویِ حجازی را
به صد شور و نوا خواهد بر عالم رایگان دارد
چه بانو آن که او را نورِ حق در آستین باشد
چه بانوآنکه جبریلش سرش در آستان دارد
حیا بندِ نقابِ او ، بُوَد عفت حجابِ او
ز عصمت آفتاب او مکان در لا مکان دارد
بیا عصمت تماشا کن که از بهرِ خریداری
در این بازار یوسف هم کلافُ و ریسمان دارد
نبوت شانِ پیغمبر ولایت در خوره حیدر
نه این دارد نه آن اما نشان از این و آن دارد
تکلّم کردنش را هر که دیدی فاش می گفتی
لسانِ حیدری گویا که در طیِ لسان دارد
نگویم من بُوَد مریم کنیزِ مادرش زهرا
اگر راضی شود او مریم ش منت به جان دارد

ای که اخلاص درآمیخته با ایمانت
صبر و ایثار درآویخته از دامانت
روحِ روحانیِ تو از دم روح القدسیس
نفسِ رحمانیِ تو از نفسِ رحمانت
ای خدایِ عظمت قبلۀ مردانِ خدا
بانویِ هر دو جهان جانِ جهان قربانت
زینبی "زینِ اَبی" عالمۀ فاضله ای
تو که هستی که ستوده ست تو را یزدانت
چه مبارک سحری داشت علی با زهرا
شبِ قدری که درخشید رُخِ تابانت
شبِ میلادِ تو آنگاه که خندید حسین
تازه شد روحِ شفاعت زِ لبِ خندانت
هر کرامت که علی داشت بُوَد در خورِ تو
هر فضیلت که حسن داشت بُوَد شایانت
گفت مولا به نمازِ شبت از من کن یاد
چه نمازیست تو را اهلِ دعا قربانت

آن شب که در خرابه نمازِ نشسته خواند
آن شب که ریخت خونِ دل از دیدۀ ترش
آن شب که دفن کرد یتیم سه ساله را
با گریه خاک ریخت بر اندامِ لاغرش
آن شب که کرد صرفِ نظر از غذایِ خویش
تا کودکان گرسنه نخوابند در برش
هفت آسمان خروش برآورد کیست این؟
این زینب است یا که پدر یا که مادرش
گردون به یادِ فاطمه افتاد تا که دید
زینب نماز خواند و خاکی ست معجرش
سوغات از برای پیمبر ز شهرِ شام
مویِ سپید بود و کبودیِ منظرش
از بس در آتش غم آب گشته بود
آمد برای دیدن و نشناخت شوهرش

گفت عبدالله:
مویِ سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به خونِ حسینم خریده ام ....

*عبدالله نبودی از بالا تل نگاه کردم ... دیدم نیزه دار با نیزه داره میره تو گودی ..
بی نیزه بر می گرده ... شمشیر دار با شمشیر می رفت .. بی شمشیر بر می گشت ... *






!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 06:18 ب.ظ | نظرات()

عقیله کجا ، اسیری کجا؟

خدا تو برس ، به دادِ دلا ..

 

داره میلرزه روی نیزه اشکِ چشمای کسی

*یه سری رو نیزه داره اشک می ریزه ...*

 

داره میلرزه روی نیزه اشکِ چشمای کسی ..

اگه علمدار بود نمی‌رفت خاری تو پای کسی۲

 

بمیرم ... امون از دلِ زینب و این اسیرا ...

بمیرم ... غریبی، اسیری، یتیمی، غم یار ...

 

)حرمِ علی رو ، کجا می‌برید؟!

به کاخِ یزید، چرا می‌برید؟! ... )۲

 

داره سرِ رو نیزه ای می‌بینه این نامردیُ ۲

داره می‌بینه غربت و این‌‌ دردِ کوچه گردیُ

 

بمیرم ... امون از دلِ زینب و این اسیرا ...

 

*برات بمیرم زینب ... با چه وضعی وارد شهر شام شدی زینب ... بمیرم که نیزه ها رو بین زن ها آورده بودن ... همه شما رو تماشا میکردن ... سکینه بنت الحسین به سهل سائلی گفت : یه پولی به این نیزه دارا بده؛ نیزه دارا نیزه ها رو بیرون ببرن ... "فَخُزینا بِکثرة النَّظَرِ الینا..." انقدر ما رو نگاه کردن خوار و خفیف شدیم ..."*

 

بمیرم ... امون از دلِ زینب و این اسیرا ...

 

*حالا میخوام برم کربلا ... به حق اون تاول هایی که پای بچه هات برداشت ... به حق اون دختر بچه هایی که این مسیر رو می دویدند عقب قافله ... اربعین منو ببر کربلا ... انگار کسی داره صدام میزنه ...*

 

بس که دویدم عقب قافله ...

پایِ من از ره شده پر آبله ...

منو ببر کربلا ... دلم برای این مسیر نور تنگ شده مولا ...*

 

میخونه کسی، دوباره منو ۲

دارن میبرن ، یه پیرُهَنُ ....

 

*دارن پیراهنتو میبرن ... حسین ...*

 

میخونه کسی، دوباره منو ۲

دارن میبرن، یه پیرُهَنُ ....

 

بیا دلم راهی بشیم این اربعین تا قتلگاه

*اگه رفتی کنار قتلگاه وای نستی نگاه کنی .. سرتو پایین بنداز .. هزار دفعه گفتم بهتون : آدم جایی که باباشو میکشن نمیره تماشا کنه ...*

 

بیا دلم راهی بشیم این اربعین تا قتلگاه

بیا امامُ یاری کن با ناله و با اشک و آه

دلِ من می‌تپه برا دیدنِ تو حسین جان ...

 

حسین جان ... (حسین جان۴(

 

*این اسرا هر کدوم یه حالی دارند ... یه مادری تو این کاروان هست ... میدونید چی میگه؟*

 

پسرم ...

لالایی ... لالایی ... لالایی ... لالایی ...

گلم ...

لالایی ... لالایی ... لالایی ... لالایی ...

 

*هر کدوم یه حالی دارن...یکی از دخترا این طور میگه:*

 

عموجون ...

علمدار... علمدار ... علمدار ... علمدار ...

 

*انگار یه نفرم صدای بابا رو کنار علقمه شنیده...*

 

دریا تو دستاته ... برادر ....

ممنون دستاتم ... علمدار ...۳

چشمات پر از خون شد عزیزم

دلتنگ چشماتم ... علمدار ...

گلم ...

لالایی ... لالایی ... لالایی ... لالایی ...

 

*خودت رو همراه این قافله ببین ... غیر از زین العابدین مردی نداره .. غیرتیا ...*

 

لالایی ... لالایی ... لالایی ... لالایی ...

بمیرم غریبی، اسیری، یتیمی، غم یار....


نغمه پرداز: اکبر شیخی

شاعر: امیررضا یزدانی






!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 08:11 ب.ظ | نظرات()


می خوام فریاد بزنی امشب بلند بلند برا ارباب گریه کنی .. پیغمبر سفارش کردن به دخترشون که نگران نباش. (می خوای بی بی رو از نگرانی در بیاری؟ آی نوکرِ امام حسین می خوای بی بی رو از نگرانی در بیاری؟) پیغمبر فرموده باشن : دخترم از امتِ من یه عده ای میان اونا برا حسینت بلند بلند گریه می کنن ...

 

رفته بودم سر بازار لباسی بخرم ...

*یا الله یا الله .. ببینم حقشو ادا میکنی یا نه؟ ...*

 

رفته بودم سر بازار لباسی بخرم

یادم آمد تنِ عریانِ اباعبدالله ...

 

*آخ بمیرم برات ... دو بیت دیگه منو کمک کن با نفس خستم ولی تو همه جوره داد بزن میخوام شعر بخونم امشب روضه بخونم*

 

علتِ سوختنِ چوب در آتش این است

چوب ها خورده به دندانِ اباعبدالله

 

آه از شامِ غریبان ...

*(آه که بلدی بکشی؟) فرمود آه میکشی ثواب تسبیح داره ... اونایی که اشک ندارن بگن آه حسین ....*

 

آه از شام غریبان که به صحرا افتاد

شعله بر دامنِ طفلانِ اباعبدالله ...

شاعر: رضا_رسول_زاده

 

*دلت آماده شده می خوام روضه بخونم .. بسم الله الرحمن الرحیم .. بریم در خونه ارباب*

 

ناله بزن با ناله از گودال لشکر را ببر

زینب بیا این شمرِبا پا رفته منبر را ببر ...

 

*جان .. جان .. بعضیا فهمیدن من چی میگما ...*

 

چون مادر خود بر کمر چادر ببند ای شیر زن

از زیر دست و پایِ این مردم برادر را ببر ...

 

*من دیگه نمیخوام مقدمه بچینم حرف آخرمُ میزنم یا الله ...*

 

این فرصتُ پیش آمده دیگر نمی آید به دست

دامن کشان دامن بیاور با خودت سر را ببر ...

 

ناله بزن ...

*خوب شد تاریک کردینا اون لحظه هم کربلا هوا تاریک شد دیگه زینب ندید .. اون لحظه ای که اسبا میومدن .. آی حسین ...*

 

ناله بزن فریاد کن اما همش بی فایده س

این شمر از این از اینجا نخواهد رفت مادر را ببر

 

ای لشکر بی آبرو اینگونه عریانش نکن

پیراهنش را بر زمین بگذار معجر را ببر

 

*امافیکم مسلم؟... یه نفر نیست بهش آب بده .. ای لشکر بی آبرو  ... نهیب زد بی بی : اما فیکم مسلم؟... تا ابن سعد شنید روشو برگردوند. گفت آی نامرد ، مگه نمی بینی پسر پیغمبرِ ؟.. دارن اینطوری میکشن ....*

 

ای لشکر بی آبرو اینگونه عریانش نکن

پیراهنش را بر زمین بگذار معجر را ببر

 

*همه شعر یه طرف این یه بیت یه طرف*

 

انگشتری که ضربه خورده در نمی آید زدست

 جایش النگوی منو این چند دختر را ببر ....

 

ای حسین ... یا اباعبدالله ...

 

من در میان این شلوغی خیمه را گم کرده ام

*چرا میگه شلوغی ؟ .. چون داره می بینه یه عده از این طرف دارن میرن سمت خیمه ها .. یه عده دارن اسباشون نعل میزنن .. یه عده تو گودال ریختن .. یه عده سر بقیه پیکرا می خوان غنیمت جمع کنن ... زینب اون وسط مونده ... گفت داداش :*

 

من در میان این شلوغی خیمه را گم کرده ام

از بین نامحرم بیا عباس خواهر را ببر ...

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمی دهم به کسی

غیرت اللهِ من خیالت جمع

من که معجر نمی دهم به کسی

 

دارم میرم داداش ... خیالت جمع من که معجر نمی دهم به کسی ...*

 

تو اگر که اجازه ای بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چنتا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

 

چقدر می روند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد دل کنم با تو

جا برایِ نشستن من نیست ...

 

گفت داداش :


جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

*آخه دست گذاشته بود رو سرش یا جدا یا رسول الله صلّى علیك ملائكة السماء هذا الحسین بالعرا مرمَّل بالدما مقطع الأعضا، وبناتك سبایا ... ای حسین ...*

 

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود ...

ناله بزن بگو حسین ......




!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 09:54 ق.ظ | نظرات()

از صبح دل تو دلش نیست ، یه خوابی دیده عیسی مسیح بهش گفته مهمون داری ... از صبح نشسته منتظر خدا این مهمون من کیه عیسیِ پیغمبر اینجور سفارششُ کرده ... کأنَّ یه کِشِشی تو این دلشِ .. یه هول و وَلایی تو این دلش ایجاد شده ... همینجور منتظر ساعات گذشت ، ظهر شد عصر شد ، نزدیک غروب از دور یهو دید یه سیاهی داره نزدیک میشه ، اومد بیرون با دقت نگاه کرد دید یه قافله ای داره میاد ... همینجور که قافله نزدیکتر میشد نگاه کرد دید این قافله حالاتش عجیب غریبه ... یه عده مرد جنگی ، از سر و وضعشونم معلومه لا اُبالی ... پشت سرشون هشتاد و خورده ای زن و بچه قد و نیم قد ... یه آقایی روی ناقۀ لنگ ... دستاشو بستن ... پاهاشو از زیر شکم ناقه ...

نگاه میکنه به چهرۀ این قافله، خدا این قافله عجب عجیب غریبِ ... نه به اون مردایِ جنگی ، نه به این زن و بچه ... اینا کی ان؟..  نکنه اینا همون مهمونایی ان که عیسی مسیح به من وعده داده .. یه نگاهی درستی کرد دید بالایِ نیزه یه تعداد سرُ زدن .. اما این زن و بچه همش نگاهشون به یه سر که بین اون یکی سَرا مثل خورشید داره نور میده ...

 

هی نگاه می‌کنه ، خدایا چقدر نورانیِ این رأس مبارک ... این همون مهمونیِ که عیسی به من وعدۀ اومدنشو داده .. ایستاد، آرام آرام آمدند

 

راهب بگو ببینم تو این دِیرت یه جا برا استراحت ما هست یا نه؟ گفت بفرمایید میتونید اینجا استراحت کنید، میگه آمدن خودشون چادر زدن و اسباب غذا ، یه عده ای زن و بچه ها رو هم جمع کردن پشت دِیر (کلیسا) زن و بچه ها کنار هم ، آروم آروم داره غروب میشه، هوا داره سرد میشه ، لباس نامرتب تن این بچه ها ...

 

دید تو این زن و بچه ها چشم همه شون به یه خانم .. انگار همه پروانۀ دور اون شمعند ... صدا میزنه بچه ها بیان جلوتر، بچه ها تو پناه این دیوار پناه بگیرید ، سرما کمتر اذیت کنه .. یکی میگفت عمه پاهام .. یکی میگفت عمع امروز یکم عقب افتادم بد زدن تو کمرم .. صدا میزد کلثوم، چند تاشونو تو بغل کن .. رباب چند تاشونوم تو بغل کن .. فضه نزار این بچه ها جدای از هم بشینن .. صدا زد اون نازدانه ام بیاد بغل خودم عمه ... عمه فدات بشه عمه ...

 

 عمه .. بیزیم نَه خِیمه میز ، نه خَرگاهی میزوار

*عمه نه خیمه برامون مونده نه پناهگاهی*

 

دیدی قیزیم بیز  اَسیریخ باش اُوسته الله ایمیزوار

*گفت دخترم ما اسیریم بالاسرمون خدا رو داریم*

 

دیدی بیور گورم عمه عَموم هایاندا قالیب

*گفت بگو ببینم عمه ، عموم کجا مونده؟*

 

دیدی قیزیم بوقوشون قولارین سو اُوسته سالیب

*گفت دخترم این لشگر به خاطر آب دست هاشو جدا کردن*

 

قیزیم ... یات دا ... عمه بیردَنه سوالیم وار ...

*بخواب دخترم ... بخواب ... عمع، یه سواله دیگه هم دارم*

 

عمه بیور بابام هاچان گَلَجاخ ...

*عمه بگو ببینم بابام کی میاد ؟..*

 

دیدی قیزیم بیزَ خرابه دَ قُناخ گَلَجَخ

*گفت دخترم برایِ خرابۀ ما مهمون میاد ...*






!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 07:33 ب.ظ | نظرات()



با یه زحمتی بچه ها رو خواباند، بگذرم اومد جلو،به این نیزه دار گفت یه خواهشی ازت دارم.

_چیه؟ راهب چی میگی؟ گفت میتونم ازت خواهش کنم این سر امشب مهمون من باشه؟.. گفت اینجوری نمیشه، باید پولی بدی عطایی بدی . زری داد و سرُ از بالایِ نیزه پایین آورد .. شاید بی بی هی زیر لب داره میگه راهب میدونی قیمت اون سر چی بود؟..

 

راهب اون  سر تو بغل زهرا بزرگ شده .. راهب قیمت اون سر رو این دختر فقط می‌دونه .. از اینجا به بعد رو ابن شهر آشوب در مناقبش نقل میکنه منم نقل میکنم، سرُ آورد با احترام در رو بست خدایا این سر کیه اینجوری دل منو میلرزونه ؟..

بگو راهب سر چیه؟.. یه اسم از کربلاش میاد دل ما میلرزه.. اما اینجا دید داره هاتفی صدا میزنه طوبی لَک .. طوبی لَک .. خوش به سعادتت .. خوش به سعادتت ..

 

خدایا چه خبره؟.. کیه این هاتف؟ .. دید نه، این سر عجیب غریبه، هی صدا زد با من حرف بزن، یه ذره با من حرف بزن ، دید نمیشه یهو صدا زد یا ربّ بِحَق عیسی تَأمُرُ هذا الرأس بتَکَلُّم مِنّی .. به این سر امر کن با من حرف بزنه .. یهو دید لبا داره به هم میخوره ..

 

الهی فدایِ اون لبای خونیت

آره این شده جوابِ مهربونیت ..

 

میگه گوشامو ‌جلو بردم بینم چی میگه صدا اومد راهب میخوای چی بشنوی؟ صدا زد شما کی هستی ؟ خودتو به من معرفی کن، میگه دید دوباره لبا داره به هم میخوره،میخوای منو بشناسی؟ ..

 

أنا ابنُ محمدٍ المصطفی ... أنا ابنُ علیٍ المرتضی ... أنا ابنُ فاطمةِ الزهراء ... من میگما، شاید یهو صدایِ مادرش ..

 

راهب داره گوش میده، یهو دید لبا داره بازم به هم میخوره، صدا داره میاد راهب : انا المَظلوم ... انا الغَریب ... انا العَطشان ... قربونت بشم اینطوری نگو جگرِ راهب خون شد .... دیگه نتونست تحمل کنه خم شد  وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَى خَدِّهِ ... جایِ رقیه خالی .. جای رباب خالی .. جای سکینه خالی ... جای زینب خالی ... صورت رو صورت ابی عبدالله گذاشت ... راهب میدونی این صورت رو صورت کیا نشسته ... آقا چرا محاسنت خونیِ ... راهب ، اون خون ، خونه علی اکبرشِ ... هم غلام سیاه جُونِشِ ... هم خونه دونه دونه شهداشه ... از همه مهم تر خونه علی اصغرشِ ... آقا چرا محاسنت خاکستری شده ... ای داد ...

 

بابا ... بابا ...

از رو نیز نگام میکردی یادته

من تو رو نگاه می کردم یادته

پای نیزه تن سیلی خوردم یادته

من همش زمین میخوردم یادته ....

حسین ......




!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 07:32 ب.ظ | نظرات()


السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ

السَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنتَ امیرالمومنین

 

چه دست هایِ سیاهی که نور می بردند

به نیزه ها سرِ هجده غیور می بردند ...

 

*جلو چشم علی اکبر ... جلو چشم قاسم ... جلو چشم عباس ... جلو چشم حسین ... کی جرات کرده دستِ زینبُ ببنده ...*

 

چقدر بی ادبانه سرِ سلیمان را

برایِ جایزه در پیشِ مور می بردند ....

 

*یه چند روزی از عاشورا گذشته ، شما زخم هاتون تازه ست واقعاً نیاز به روضه خوان ندارید .. اما چه کنم ، کاره من روضه خوانیِ باید زخم دلتُ تازه نگه دارم" چی می خوام بگم .... دخترِ علی کجا ... زنازادۀ مرجانه کجا ....*

 

 چقدر بی ادبانه سرِ سلیمان را

برایِ جایزه در پیشِ مور می بردند ....

 

اگر چه پوشیه ها بود و آستین ها بود

 

*چی دارم می گم ؟ .. از کی دارم می گم؟ .. همون خانمی که وقتی می خواست بره کنار قبر پیغمبر ، شنیدید همه چراغ ها رو امیرالمومنین می فرمود خاموش کنید ... کسی چشمش به قد و بالای خانم ..... خوده علی جلو جلو می رفت ، حسن و حسینم چپ و راستِ زینب ... عباسم از پشت شمشیر به دوش می اومد ... یه وقت کسی تو این تاریکی شب چشمش به قد و بالای زینب نیوفته ....

 

نیست فلک به قدر هم پایه ات

سایۀ تو ندیده همسایه ات ...*

 

اگر چه پوشیه ها بود و آستین ها بود

چو در مسیر شلوغِ عبور می بردند

 

*همۀ شهر تعطیل شده بود ... هلهله می کردن ... انقده بچه ها می ترسیدن ... بین اسرا فقط یکیِ که داره باره همه رو می کشه ...*

 

به شانه هایِ زنی بار ، زخمِ قافله بست

میان سلسله سنگ صبور می بردند

 

*شروع کرد صحبت کردن ... وای بر شما ... چشم هاتون خشک مباد .. خنده رو لب هاتون میاد ...پسرِ پیغمبر رو کشتید شهر رو زینت کردید ... نامه نوشتید اون وقت بین دو نهر آب با لبِ تشنه .... هی گفت مردم جیگرم داره میسوزه .... با لبِ تشنه سر از بدنش جدا کردید ...

خبر رساندن شهر در شُرفِ انقلابِ .. چه کنیم ؟ گفت یه راه داره فقط ساکت کردنِ زینب ..." اونم اینکه سرِ حسین رو ببرید در مقابلش .... مردم دیدن لحن صحبت کردنه زینب عوض شد ... خانمی که با عتاب با خطاب ... یه وقت دیدن لحن صدا عوض شد ... میگه هلالِ یک شبۀ زینب ... عزیزه دله زینب ... کجا بودی سه شبانه روزه ....*

 

ای جانه من به نیزۀ اعدا چه می کنی

آغوشِ ماست جایِ تو آنجا چه می کنی؟

 

*تا چشمش افتاد دید پیشانیِ داداششُ شکستن (زبانِ حال) گفت حسین دیگه اجازه نمی دم از من جلوتر باشی ... قرار بود با هم باشیم ... سرت شکسته داداش .... بمیرم برات ... نگاه کرد دید نازدانه داره پرپر میزنه چشم به بابا دوخته ... عمه ... عمه ... این سر، سرِ بابامه عمه .... تنها راهش این بود چنان سر رو به محمل کوبید حواسِ این نازدانه رو برگردوند ....*

 

حسین .....





!!کپی برداری از متن روضه و اشعارجهت استفاده در کتب مداحی ، نرم افزار های مذهبی و استفاده تجاری به هر نحو به هیچ وجه مورد رضایت نیست .اشعار جهت استفاده مادحین ذاکرین و استفاده در جلسات مذهبی می باشد!! نویسنده Montazer در 08:23 ب.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic